![]() |
![]() |
|
| ادبی |
|
آه آه از دل من که ازو نیست به جز خون جگر حاصل من زانکه هر دم فکند جان مرا در تشویش چکنم با دل خویش؟
چه دل مسکینی که غمین میشود اندر غم هر غمگینی هم غم گرگ دهد رنجش و هم غصه میش چکنم با دل خویش؟
در دلم هست هوس که رسد در همه احوال به درد همه کس چه امیری متمول چه فقیری درویش چکنم با دل خویش
طفل عریانی/ چشم گریان و احوال پریشانی دید شد چنان سخت پریشان که مرا ساخت پریش چکنم با دل خویش
دیده ، گر دید فقیر ، بهر نان گرسنه ، آنگونه که از جان شده سیر. دل من سوخت براو، یا جگر من شده ریش چکنم با دل خویش؟
چه کنم ، دل نگذارد که برم حمله بدو زارم از دست عدو بسکه محتاط به بار آمده ودور اندیش چکنم با دل خویش؟
گر در افتم با مار نیست راضی دل من تا کشم از مار د مار لیک راضی است که از او بخورم صدها نیش چکنم با دل خویش؟
دارد این دل اصرار که من امروز شوم بهر جهانی غمخوار همه جا در همه وقت وهمه را درهمه کیش چکنم با دل خویش؟
از برای همه کس دل بیرحم دراین دوره بکار آید وبس نرود با دل پر عاطفه کاری از پیش چکنم با دل خویش؟؟؟؟؟؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 7:16 توسط نگین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
رسول اکرم میفرمایند:
ارزش محبت به مدت آن است نه به مقدار آن . |
| پیوندهای روزانه |
|
آرشیو پیوندهای روزانه |
| نویسندگان |
|
نگین نگین |
|
RSS
|