تبليغاتX
با من بخوان
ادبی
   

              

سلام دوستان

پاییز تون بخیر.

راستش من (لا زا نیا ) دوست ندارم ! نه پختنشو ونه خوردنشو ولی با خواندن مطلب زیر عرق ملیم گل کرده وحتما باید واسه یه بارم که شده این غذا رو بپزم وبخورم .

 

(( جامی جان، یکی از پادشاهان سلسلهء هخامنشی بود که دارای سه فرزند دختر بود به نامهای لیلا، زیبا، پنیا . گستره ایران در زمان حکمرانیش از شرق تا چین و از غرب تا اسپانیا واز شمال تا روسیه و از جنوب کل کشورهای خلیج فارس را در برمی گرفت.

هر زمان که حامی جان در جنگی پیروز میشد به  دستور اوهمه ایرانیان به جشن و پایکوبی می پرداختند و از بهترین خوراکیها تناول میکردند.

در یکی ازین جنگها سپاهیان امپراطوری  یونان به ایران هجوم آوردند و پس از تحمل خسارات جبران ناپذیر مجبور به عقب نشینی شدندو تعدادی از یونانیان نیز اسیر شدند.

در بین اسیران سه پسر از فرمانروای یونان دیده میشد.دختران پادشاه وقتی این سه پسر را دیدند از پدر خود درخواست آزادی انان را نمودند .پادشاه برای دختران خود پیش شرطی را تعیین کرد. آنها میبایست غذایی میپختند که تا کنون کسی نپخته باشد وبعبارتی ابداعی باشد.

دختران پادشاه بخوبی از عهده این کار بر آمدند ولی غذا نام نداشت .

پادشاه از مردم خواست تا در نامگذاری این غذا شرکت کنند. از میان مردم کشاورزی پیشنهاد داد  نام این غذا را ( لازانیا) که برگرفته از نام دختران پادشاه است بگذارند.

این پیشنهاد مورد قبول پادشاه واقع شد وبرای تشکر از کشاورز حکومت عراق و اسپانیا به وی داده شد.!!!!!!))

 

پ.ن 1 : بر گرفته شده از مجله غذا و سلامت (شماره 54).

 

پ.ن2:داریم به آخر پاییز نزدیک میشیم لطفا برای شمردن جوجه های خود آماده بشید.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 8:50  توسط نگین | 
                                                                       

       الحمدالله الذی جعلنا من المتمسکین بولایت

       علی بن ابیطالب علیه السلام.....

                                             

       پ.ن:الیوم اکملت لکم دینکم واتممت علیکم نعمتی 

                 عید سعید غدیر مبارک

       

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 8:40  توسط نگین | 
  

     سلام

            

دست و دلم به نوشتن نمیره. ولی نمیشه ننوشت یا باید رفت ویا باید نوشت.

بنابراین بهتر دیدم برای کسی بنویسم که این ماه متعلق به اوست ومن هر هفته کوله بار نیازم را به پیشگاه او میبرم وسبک و امیدوار برمیگردم.

همو که طبیب بی نوبت و وکیل بی منت است . امام هشتم علی بن موسی الرضا (ع).

 

صیاد:عجب صیدی بیفتاده به دامم

شده شهد جهان یکسر به کامم

غزال خوش خرامی شد د چارم

بُرم راسش که کام دل بر آرم

امام:الا ای مرد صیاد جفا کار

مده این گونه بر این صید آزار

صیاد: چه میگویی تو ای مرد خرد مند

نبینم سود جز نقصان ازین بند

امیدم این یک آهوست ای وفاجو

عیالم چشم در راه آهو

امام:بیا بهر رضای حیِِّ غفار

ز دست و پای آهو بند بردار

دوچشمم اشک ریز است از برایش

که بی شیرندآهو بره هایش

رها کن صید را تو بی بهانه

مبر این صید را صیاد، خا نه

صیاد:چه خواهش هست از من مینمایی

که حرف تو ندارد ره به جایی

اگر رفت و نیامد صید جسته

چه سازد با تو این صیاد خسته؟

امام: اگر رفت ونیامد این غزالت

بکُش ای مرد ، خون من حلالت

بیا از گردنش زنجیر بردار

به دست وپای من زنجیر بگذار

صیاد:برای مصلحت کردم رهایش

که سازدشیر مست او بره هایش

بیاور دست در خم کمندم

به جای صید دستان تو بندم

.

.

.

صیاد:نیامد آهویم ای مرد دل ریش

امام: کنون آید مکن ای مرد تشویش

صیاد: نیامدآهویم ای نور سرمد

امام:مخورغم خواهد آمد.خواهد آمد

( درین گیر ودار آهو همراه بره هایش میرسد)

صیاد: زخنجر میکنم مجروح پهلو

امام: مکش خنجر که آمد بره آهو

صیاد: نشاید تا ببیند دشمن دوست

امام:دوبره کن نظر همراه آهوست

صیاد :که باشی کور گردد دیده هایم

امام:امامت. ضامن آهو، رضایم .......

 

 

پ.ن:من آهوانه به بندم مرا ضمانت کن.......

                                                        (التماس دعا...)

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 8:59  توسط نگین | 
    

     

 سلام دوستان

 

همیشه وقتی صحبت از جزیرهء قشم میشد توذهنم اونجارو با جزیرهء کیش مقایسه میکردم. تا اینکه فرصتی پیش اومد و چندهفته پیش سفری به بندر عباس و بعد هم به قشم داشتم .اینجا بود که تفاوتهای این دو جزیره را دیدم.

البته از نظر زیبایی طبیعی هر دو زیبا هستند حتی میشه گفت قشم خیلی زیباتر

از کیش هست. چیزهایی که من درقشم دیدم و فهمیدم ( چون یه چیزاییش دیدنی

نبود) سعی میکنم براتون بگم هرچند بسیاری از شما رفتید ودیدید ...

 

_ جزیره قشم جزیرهء بسیار بزرگیه واینطور که من شنیدم بزرگترین جزیره در خاورمیانه است. طول این جزیره 142 کیلومتره و ما برای رفتن به یکی از روستاهای جزیره یک ساعت در راه بودیم.

 

_جزیره قشم بیابان زیاد داره ودر قسمتی از جزیره آنقدر بیابان وسیع بود وکوهها سر به فلک کشیده بودند که من فکر میکردم در بیابانهای خراسانم.

 

_ تو این جزیره گاو/ گوسفند و دیگر حیوانات اهلی و وحشی وجود نداره بخاطر

هوای گرم وبشدت شرجی . پس میتونین بدون ترس از درندگان در تاریکی توی بیابونای قشم قدم بزنید ولی تا دلتون بخواد گله های شتر فراوانه.بخاطر سازندگی

شتر با بیابان. البته سگ و گربه که جای خود دارن....

 

_ زیباییها و جاذبه های دیدنی زیادی در قشم هست مثل جزایر ناز. جزیره هنگام. جنگل حرا. غار خوربس . و..... از همه زیباتر برای من غار خوربس و جزایر ناز بودند.

 

_ بازارهای قشم هم که معرف حضور همه هست . ولی در هر بازاری یک مغازه را بیشتر از یکبار نمیشد دید . چون اگه ادرس کتبی نداشتی دیگه اون مغازه رو پیدا نمیکردی.( راستشو بخواین واسه من کاری تهوع اور تر از خرید اونم بحد اشباع وجود نداره واین در قشم خیلی تو چشم میاد......)

 

_ واما مردم قشم. بسیار مهربان ومهمان نوازند.95 درصد مردم قشم اهل سنت و مذهب شافعی دارند. مذهب شافعی تا حد زیادی به شیعه نزدیک هست اونا اهل بیت (علیه السلام) را قبول دارند ودر کارها شون حضرت علی و حضرت فاطمه (علیهما السلام) را الگو قرار میدن .

 

_ بیشتر فروشنده های قشم از استانهای دیگر مثل خوزستان . فارس. ایلام. خراسان و ... امده اند. مایک نهار رو تورستوران یک همشهری خوردیم و وقتی

فهمید مشهدی هستیم کلی مارو تحویل گرفت.

 

 ( در کل سفر خوبی بود چیزهای زیادی یاد گرفتم .یکی از مراسم زیبای قشم که مراسم خواستگاری هست رو انشاءالله در پست بعدی مینویسم.)

 

پ.ن: میلاد زیبا . پر برکت و شادی آور امام هشتم را به همه دوستان تبریک میگم. نمی دونید این روزها در حرم امام رضا (ع)چه خبره....

التماس دعا........

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 12:39  توسط نگین | 
 

 

     (۱)

پاییز، ای مسافر خاک آلود

در دامنت چه چیز نهان داری

جز برگهای مرده و خشکیده

دیگر چه ثروتی به جهان داری؟

 

جز غم چه می دهد به دل شاعر

سنگین غروب تیره و خاموشت

جز سردی وملال چه می بخشد

بر جان دردمند من آغوشت؟

 

در دامن سکوت غم افزا یت

اندوه خفته می دهد آزارم

آن آرزوی گمشده می رقصد

در پرده های مبهم پندارم

 

پاییز ،ای سرود خیال انگیز

پاییز ،ای ترانهء محنت بار

پاییز، ای تبسم افسرده

بر چهرهء طبیعت افسونکار....

 

  (2)

کاش چون پاییز بودم....

کاش چون پاییز خاموش وملال انگیز بودم

برگهای آرزوهایم یکایک زرد می شد

آفتاب دیدگانم سرد می شد

ناگهان توفان اندوهی به جانم چنگ می زد

اشکهایم همچو باران / دامنم را رنگ می زد

شاعری در چشم من میخواند....شعری آسمانی

در کنارم قلب عاشق شعله می زد

در شرار آتش دردی نهانی.

نغمهء من....

همچو آوای نسیم پر شکسته

عطر غم می ریخت بر دلهای خسته

پیش رویم:

چهرهء تلخ زمستان جوانی.

پشت سر:

آشوب تابستان عشقی ناگهانی

سینه ام:

منزلگه اندوه ودردو بد گمانی

کاش چون پاییز بودم....

 

   پ ن : مثل اینکه تمام ویروسهای خوکی و مرغی و خروسی و...اومدن سراغم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 4:37  توسط نگین | 
 

سلام

رفتم سفر...

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 8:48  توسط نگین | 
    

 

        

سلام دوستان

(با پوزش بابت تاخیری که بعلت گرفتاری پیش اومد )

 

فکر کنم بشه هنوز هم عید فطر رو تبریک گفت . هنوز هم برای همه آرزوی قبولی عبادات و روزه داری کرد.

هنوز هم میشه واسه روزهای رفتهء ماه رمضان دلتنگ شد و گفت یادش بخیر سحرها و افطارهای زیبا .

هنوز هم میشه گفت یادش بخیر شبهایی که میهمان امام رضا (ع) بودیم برای افطار زیر سقف آسمان در

سفره ای آسمانی .وشاید بشه هنوز ازخدا بخواییم که خدایا این ماه رمضان آخرین ماه رمضان عمر ما نبوده باشه........بگذریم.

 

نمیدونم در شب شعری که در حضور رهبری برگزار شد این شعر سعید بیابانکی رو شنیدید یا نه. ولی چون طنازی اون خیلی جالب بود بد ندیدم واسه دوستانی که احیانا نشنیده اند اینجا بذارمش:

 

         شکر ایزد فناوری داریم

         صنعت ذره پروری داریم

         از کرامات تیم ملی مان

         افتخارات کشوری داریم

         با نود حال میکنیم فقط .

         بس که ایراد داوری داریم

         وزنه برداری است ورزش ما

         چون فقط نان بربری داریم

         میتوانیم صادرات کنیم

         بسکه جوکهای آذری داریم

         گشت ارشاد اگر افاقه نکرد

         صد و ده، و کلانتری داریم

        خواهران از چه زود می رنجید

        ما که قصد برادری داریم

        ما برای اثبات اصل حجاب

        خط تولید روسری داریم

        این طرف روزنامه های زیاد

        آن طرف دادگستری داریم!

        جای شعردرست و درمان هم

       تا بخواهی دری وری داریم

       حرف هامان طلاست، سی سال است

       قصد احداث زرگری داریم

        ما درایام سال هفده بار

       آزمون سراسری داریم

       اجنبی هیچکاک اگر دارد

       ماجواد شمقدری داریم

       تا بدانندبا بهانه طنز....

       از همه قصد دلبری داریم،

       هم کمال تشکر از دولت

       هم وزیر ترابری داریم.

   پ.ن ۱ : شروع فصل پاییز زیبا و هزار رنگ و آغاز ماه مهر ماه مهربانی . ماه تجدید

            خاطره . شروع سال تحصیلی رو به همه دوستان و همکاران خوبم تبریک میگم.

                                  

پ.ن۲:صلوات ..

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 10:57  توسط نگین | 
 

 

            سلام

          بعضی از ما آدمها اصولا قدر نشناسیم.برای مثال:

           قدر چشم خود را نمیدانیم و اجازه میدیم هر چیزی رو ببینه.

           قدر گوش و زبانمون رو نمیدونیم و اجازه میدیم هر چیزی رو بشنوه و بگه.

            قدر دست و پایمان را نمیدونیم و اجازه میدیم به هر جایی بره و به هر جیزی

                      دست بزنه.

             قدر جوونیمون رو نمیدونیم و ازش استفاده نمکنیم و سالها بعد هی میگیم

                 جوونی کجایی که.......

 

             با این قدر ناشناسی ها آیا قدرِ ِ قدر رو میدونیم؟

                پ. ن: خدایا از تو میخواهیم که این ماه رمضان آخرین ماه رمضان عمر ما نباشد.

                               ((التماس دعا از آنهایی که شب قدر را بدرستی درک میکنند.))

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 18:19  توسط نگین | 
 

    

در این سحرهاوقتی اهل خانه واهل کوچه و محله واهل شهر، بعد از خوردن سحری و نماز ونیایش دوباره به خواب رفته اند. و دوباره همه جا را سکوتی

دلپذیر در بر گرفته است، بهترین زمان است که توبه کنار پنجره یا روی تراس خانه ات بروی ودر آسمان ، در زمین ،یا درآنجا که زمین وآسمان بهم متصل میشونداو را بجویی، با او حرف بزنی و بخواهی که تنهایت نگذارد.

با خدایی که همین نزدیکیهاست.

دیشب در دیوان حافظ بدنبال غنیمتهایی بودم که او در این سحرها بدست

آورده. چند تایی را یافتم. تقدیم شما........

 

     دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند    

      وندرآن ظلمت شب آب حیاتم دادند

       بیخود از شعشعهء پرتو ذاتم کردند        

       باده از جام تجلیّ صفاتم دادند

      چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی

       آن شب قدر که این تازه براتم دادند

   

      سحر با باد میگفتم حدیث آرزومندی

      خطاب آمد که واثق شوبه الطاف خداوندی

      دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصود است

       بدین راه و روش می رو که با دلدار پیوندی

 

       سحرم دولت بیدار به بالین آمد

       گفت بر خیز که آن خسرو شیرین آمد

        قدحی در کش وسرخوش بتماشا بخرام

        تا ببینی که نگارت بچه آیین آمد....

 

       سحرم هاتف میخانه بدولتخواهی

       گفت بازآی که دیرینهء این درگاهی

       همچو جم جرعهءماکشکه ز سرّ دوجهان

        پرتو جام جهان بین  دهد ت آگاهی....

 

         مادرس سحر برسرمیخانه نهادیم

         محصول دعادر ره جانانه نهادیم

           در خرمن صد زاهدعاقل زند آتش

           این داغ که ما بر دل دیوانه نهادیم....

 

           به عزم توبه سحر گفتم استخاره کنم

           بهار توبه شکن میرسدچه چاره کنم

             سخن درست بگویم نمیتوانم دید

             که می خورند حریفان ومن نظاره کنم...

 

              سحرچون خسروخاورعلم برکوهساران زد

              بدست مرحمت یارم درامیدواران زد

             چو پیش صبح،روشن شدکه حال مهر گردون چیست

                  بر آمد خندهءخوش،بر غرور کامکاران زد....

       پ.ن: التماس دعا...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 10:54  توسط نگین | 
 

     

سلام دوستان

فرا رسیدن ماه پر خیر و برکت رمضان را به همه شما تبریک میگم .

امیدوارم با ورود به اقیانوس پاک این ماه ، جسم و روح ما هم تطهیر پیدا کنه

و عید فطر با تنی سالم و روحی پاک به نماز بایستیم.

شادی افطار و معنویت سحر نصیب همه شما باد.

اینم چند دوبیتی عاشقانه / رمضانیه!!

و..... التماس دعا.

 

باز آی و دل تنگ مرا مونس جان باش

وین سوخته را محرم اسرار نهان باش

زان باده که در میکده عشق فروشند

مارا دوسه ساغر بده و گو رمضان باش......

 

 

گیرند همه روزه و من گیسویت

جویند همه هلال و من ابرویت

در دایره  دوازده  ماه  تمام

یک ماه مبارک است و آنهم رویت

 

 

روزه دارم من و افطارم ازآن لعل لب است

آری افطار رطب دررمضان مستحب است

روز ماه رمضان زلف میفشان که فقیه

بخورد روزه خود را به گمانی که شب است.......

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 9:34  توسط نگین | 
 

سلام    

چند شب پیش طبق معمول به منزل مادر همسرم برای احوالپرسی رفتیم.

( مادری حدودأ 85 ساله و تنها). موقع خداحافظی مادر همسرم از ما خواست برای شام پیشش بمانیم .جناب همسر که برای آن شب قرار معامله ای داشت به مادرش گفت امشب کار دارم یه شب دیگه میاییم وسریع بیرون رفت.

موقع خداحافظی با من مادر همسرم بمن گفت شما دل منو شکستید.

گفتم مادر جان دیدید که پسرتان قرار معامله داره و نمیتونه بد قولی کنه .

گفت باشه برین ولی من دلم شکست. بهر حال خداحافظی کردم و بیرون آمدم.

وقتی با همسرم به محل قرار معامله رفتیم طرف معامله آنجا نبود.

به منزل رفتیم و همسرم به او تلفن زد واو با کمال خونسردی گفته بود که از معامله منصرف شده. همسرم پشت تلفن دادو فریاد میکرد که ما همین چند ساعت

پیش قرار گذاشتیم و صحبت کردیم.

و من با خودم میگفتم  ( دل شکستن هنر نمیباشد............).

پ.ن: دراین روزهای خوب که به ما ه رمضان نزدیک میشیم چرا دل من اینقدر گرفته...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 10:18  توسط نگین | 
 

  

سلام دوستان

این روزها همزمان با اعیاد شعبانیه زوجهای زیادی به خانه بخت میروند و

زندگی مشترکشان را شروع میکنند که امیدوارم همهء آنها خوشبخت شوند.

طبیتاً عدهء زیادی میهمان هم در این مراسم زیبا شرکت دارند.

 منهم در بسیاری ازین مراسم شرکت داشته و دارم و در این روزها که بیشتر

شاهد مراسم عقد هستم این سوال خیلی ذهن منو مشغول کرده بد ندیدم با شما در

میان بذارم.

آیا تا به حال به جملاتی که توسط عاقد در زمان عقد برای عروس و داماد خوانده

میشود فکر کردید؟

آیا هرگز این جملات را با آنچه که در کشورهای اروپایی عاقد برای عروس و داماد میخواند مقایسه کرده اید؟

در ایران معمولا عاقد جملات خود را با وعده هایی که داماد داده شروع میکند

مثلا: عروس خانم آیا حاضرید با مهریه اینقدر و با طلای آنقدر و با شیربهای فلانقدر / با خرجی ماهیانه .....و خانه در فلان محل( توجه به مادیات را دقت کنید) به عقد آقای ....درآیید؟

حال در کشورهای اروپایی که ما فرهنگ آنها را قبول نداریم: عاقد عروس وداماد را در مقابل هم قرار میدهد و ا آنها میخواهد که این جملات را با او تکرار کنند:

حاضرم به عقد.... در بیایم و با او شریک باشم در شادی و غم / سلامتی و بیماری و در ........ تا مرگ ما را از هم جدا کند.

بگذریم از تعداد مراسم که معمولا در ایران چندین بار است و در اروپا فقط یکبار.

شروع زندگی با وعده های عملی نشدنی بهتر است یا با اظهار عشق و محبت؟

تا نظر شما چه باشد.

 

پ.ن: پس آموزه های دینی ما که گفته است علم را بیاموزید حتی اگر در چین باشد چه میشود؟

         

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 10:40  توسط نگین | 
 

             

                  شاد بودن هنر است

               شادکردن هنری بالاتر...

 

          اساسا شادی از سه راه بدست می آید:

         ۱ـ از راه رسیدن به چیزی که در انتظارش بودیم.

          ۲ـ سهیم کردن دیگران در شادیهایمان.

           ۳ـشاد کردن دیگران.

        -   ( چشم انتظار بودن) هیچ دقت کردید که مالک بودن یا داشتن چیزی بندرت باعث شادی     

                 میشود؟بلکه چشم انتظاری داشتن آن شادی آور تر است.

         -   ( سهیم کردن دیگران) یک مثال ساده میزنم. خوردن یک غذای لذیذ در محیطی دلپذیر

            لذت بخش است ولی آیا خوردن این غذای لذیذ به تنهایی لذت بخش تر است یا اینکه همین 

              غذای لذیذ را با کسی که دوستش داریم و در روبرویمان نشسته و در طول غذا با او گپ

              میزنیم صرف کنیم؟

           ـ   (شاد کردن دیگران)این یکی کمی مشکل تر است چون شاد کردن دیگران در صورتی 

               امکان پذیر است که خودمان شاد باشیم. چگونه میتوان کسی راشاد کرددر حالی که خودمان

            غمگین هستیم؟( افسرده دل افسرده کند انجمنی را..)

             پ.ن: همانطور که وقتی شادیهایمان را قسمت میکنیم دو برابر میشوند. اگر نگرانی-

                هایمان را هم با دیگران در میان بگذاریم غمهایمان هم نصف میشوند.

                                                 ( همیشه شاد باشید وشاد کنید)

                             

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 10:24  توسط نگین | 
 

                 

                

 

     آه  آه از دل من

     که ازو نیست به جز خون جگر حاصل من

       زانکه هر دم فکند جان مرا در تشویش

       چکنم با دل خویش؟

 

       چه دل مسکینی

       که غمین میشود اندر غم هر غمگینی

       هم غم گرگ دهد رنجش و هم غصه میش

         چکنم با دل خویش؟

 

          در دلم هست هوس

          که رسد در همه احوال به درد همه کس

             چه امیری متمول چه فقیری درویش

           چکنم با دل خویش

 

         طفل عریانی/ چشم گریان و احوال پریشانی دید

       شد چنان سخت پریشان که مرا ساخت پریش

         چکنم با دل خویش

 

          دیده ، گر دید فقیر ، بهر نان گرسنه  ، آنگونه که از جان شده سیر.

           دل من سوخت براو، یا جگر من شده ریش

              چکنم با دل خویش؟

 

        چه کنم ، دل نگذارد که برم حمله بدو

         زارم از دست عدو

       بسکه محتاط به بار آمده ودور اندیش

      چکنم با دل خویش؟

 

      گر در افتم با مار

        نیست راضی دل من تا کشم از مار د مار

      لیک راضی است که از او بخورم صدها نیش

         چکنم با دل خویش؟

     

        دارد این دل اصرار

        که من امروز شوم بهر جهانی غمخوار

         همه جا در همه وقت وهمه را درهمه کیش

        چکنم با دل خویش؟

 

       از برای همه کس

        دل بیرحم دراین دوره بکار آید وبس

        نرود با دل پر عاطفه کاری از پیش

           چکنم با دل خویش؟؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 7:16  توسط نگین | 

  

          

 

     --- زیبا بود .آنقدر که در تمام مدت مشاوره که نگاهش میکردم باید در دلم میگفتم

          ( تبارک الله احسن الخالقین)

    --- جوان بود .آنقدر که در ۲۴ سالگی یک دختر ۵ساله داشت و ۲ سال بود که از

          همسرش جدا شده بود.

   --- با وفا بود .آنقدر که زندانی بودن شوهرش را بدون هیچ گله وشکایتی تحمل

           کرده بود تا بیایدوباز با هم زندگی کنند.

  --- ساده بود. آنقدر که وقتی ا زو پرسیدم شوهرت غیر ازین مشکلات( اعتیاد/ قاچاق

         مواد مخدر/ مشکل اخلاقی) مشکل دیگه ای هم داشت ؟ گفت نه  او مرد خوبی!!

           بود فقط کمی بد دهن بود مثلا اگه غذا چند دقیقه دیر میشدظرف و کاسه را با  

             فحشهای   زشت به بیرون پرت میکرد.!!!

    --- مهربان بود. چون هنوز حاضربود با همسرش زندگی کند بخاطر ساغر کوچولو.

       

       پ. ن۱ : این هفته که ساغر ۵ ساله از دیدن بابا ( طبق حکم دادگاه) برگشته بود

     مادرش را در حال رفتن به درمانگاه دید که برای زدن آمپول میرفت. ساغر به مامانش        

     گفت مامان .چرا خودت آمپولتو نمیزنی ؟ مثل بابا یه کش بند به اینجای دستت و آمپول

      بزن.!!!

      پ.ن ۲: دادگاه بر چه اساسی به این به اصطلاح پدران حق دیدن و آموزش اعتیاد به

                   فرزندان را میدهد.

      پ.ن۳  :  گناه معصومیت زنان و فرزندان این افراد که هرآن ممکن است از دست برود

                  به گردن کیست؟

+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 8:59  توسط نگین | 

         

 

                       همیشه همین طور بوده است

                کلماتِ ساده.....می آیند. زندگی می کنند و می میرند.

                                   تا ترانه ء تازه ای زاده شود.

                 همیشه همینطور بوده است.

                 قطراتِ تشنه... می آیند.زندگی می کنند و می میرند.

                                  تا ابرکِ بنفشه پوش اردیبهشتی شاید..

                 همیشه همین طور بوده است.

                  شاعرانِ بزرگ... می آیند.زندگی می کنند و می میرند.

                                    تاردِ پای گرم ِ دیگری ...بر برف!

                 و ما همه می آییم . زندگی می کنیم . وگاهی از دور

                  برای هم دستی تکان می دهیم.

                                                        و می میریم.

                  تمام زندگی همین است.

                   حالا به نشانی ِ شیراز برو و ببین از غیب ِ این لسان ِ ساده

                        چه می وزد از واژه های این ورا.....

 

                    پ.ن۱:  رحلت  آیت  الله بهجت را به تمامی شیعیان جهان و مقلد ان ایشان  تسلیت می گویم.

پ.ن ۲: اگه تو این چند روز کمتر به دوستان عزیز سر زدم بعلت بیماری پدرم درگیربودم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 8:19  توسط نگین | 
 

  

 

       سلام:

       تا حالا به این موضوع فکر کرده اید که چرا.......

      آنچه منع میشود جاذبه پیدا میکند .آنچه انکار میشود به اشاره فرا می خواندمان ؟

        تنها آگاهی به بازیهای ذهن است که آزادمان می کند.

       نفی و انکار /  بر عکس فرا خواندن و ترغیب است .

       ذهن همواره پیرامون آنچه که تحریم شده است می گردد.مانند زبان در دهان که

        همواره با جای خالی دندانِ کشیده شده بازی میکند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 8:54  توسط نگین | 
 

   

  

بهار با همه ء سبزه هایش وبا بلور چشمهای قرمز ماهی ش

با لطافت راهی ش

بهار با همهء یا سها و یاسمنهاش

وسفره های پر از سین و سرکه ، سیب و سنجد و سمنو

بهار با همهء صورتهای زیبا یش

با همهء فریبایی ش

بدون بودن تو جلوه ای ندارد

فقط حضور تو ، بود تو . میتواند بهار آمده را با شکوه جلوه دهد.

با شکوه دامنه های خیال دوست، خیال تو.

تا سال ،سال ِعشق شود.....

پ.ن: اللهم عجل لولیک الفرج

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 10:12  توسط نگین | 
 

 

        از وابستگی تا وارستگی

               ( باز هم حکایت)

 

            روزی گدایی به دیدن صوفی درویشی رفت و دید که او بر روی تشکی مخملین

               در میان چادری زیبا که طنابهایش به گل میخ های طلایی گره خورده/ نشسته.

               گدا وقتی اینها را دید فریاد کشید: این چه وضعی ست؟

                 درویش محترم/ من تعریفهای زیادی از زهد و وارستگی شما شنیده ام.

                 اما با دیدن این همه تجملات در اطراف شما کاملا سر خورده شدم.

                درویش خنده ای کرد و گفت:من آماده ام تا تمامی اینها را ترک کنم و همراه

                 تو همراه شوم . با گفتن این حرف درویش بلند و به دنبال گدا به راه افتاد.

                 او حتی درنگ نکرد تا دمپایی هایش را به پا کند.

                 بعد ار مدت کوتاهی گدا با ناراحتی گفت: من کاسه گداییم رو در چادر تو 

                جا گذاشته ام. من بدون کاسه گدایی چه کنم؟لطفا کمی صبر کن تا من

                بروم و آن را بیاورم.

                درویش خندید و گفت : دوست من . گل میخ های طلای چادر من در

                زمین فرو رفته اند نه در دل من.

                 اما کاسه گدایی تو هنوز تو را تعقیب میکند!

                 

                   پ.ن۱: در دنیا بودن وابستگی نیست.وابستگی حضور دنیا در ذهن ماست.

                         وارستگی بریدن از دنیا نیست بلکه بریدن از افکار است.

                     

                     پ.ن۲: من یه زمانی یه فیلسوف یونانی نبودم؟

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 13:23  توسط نگین | 
 

 

                    

                       ((لا یومکیومکَ یا ابا عبدالله))

 

                         سراپا اگرزرد و پژمرده ایم

                                       ولی دل به پاییز نسپرده ایم

                           چو گلدان خالی لب پنجره

                                       پر از خاطرات ترک خورده ایم

                          اگر داغ دل بود. ما دیده ایم

                                       اگر خون دل بود. ما خورده ایم

                          اگر دل دلیل است. آورده ایم

                                          اگر داغ شرط است ما برده ایم

                           اگر دشنه دشمنان. گردنیم     

                                              اگر خنجر دوستان.گُرده ایم

                          گواهی بخواهید . اینک گواه:

                                                همین زخمهایی که نشمرده ایم

                        دلی سربلند و سری سر به زیر

                                                 ازین دست/ عمری به سر برده ایم.

 

   پ.ن: ایام رحلت جانسوز پیامبر اکرم (ص)و فرزندان دلبندش امام حسن(ع)

             و امام رضا(ع) بر شیعیان و محبان و پیروانشان تسلیت باد.

                                                                                       التماس دعا...

   

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 8:30  توسط نگین | 
  

 

                سلام

          روزی روز گاری میمونی بود که خیلی به گیلاس علاقه داشت.

                                                                                            

         روزی چشمش به گیلاسی خوشمزه افتاد، واز درخت پایین آمدتا آنرا

          بر دارد.

         اما معلوم شد که گیلا س در یک بطری شفاف قرار دارد. بنابراین

         مجبور بود دستش را داخل بطری کند و گیلاس را بردارد.

        به محض اینکه دستش را داخل بطری برد و گیلاس را گرفت،

       دستش را مشت کرد، اما همان وقت متوجه شد که نمیتواند

      با گیلاس در مشتش دستش را بیرون بیاورد.

        همهء اینها دامی بود برای شکار میمون.شکار چی با شنیدن

       صدای ناله میمون پیدایش شد.

         میمون سعی کرد فرار کند، اما بخاطر دستش که به بطری

        چسبیده بود نمیتوانست سریع بجنبد،شکارچی اورا از رمین بلند کرد

        و آهسته به آرنجش کوبیدو میمون ناگهان مشتش را باز کرد ومیوه را

          رها کرد.میمون دیگر رها شده بود اما اسیر شده بود.

                        *     *       *         *       *      *        *

              و سرانجام.......

                وقتی شکارچی مرگ می آید.

                 هر کسی با بطری خاص خودش اسیر میشود.

            پیش  از آنکه شکارچی سر برسد اطمینان کن که دستت را از بطری

              بیرون آورده ای!!                    

                                                       ( منبع: کتاب یک فنجان چای (اوشو)

 

             پ.ن :به هیچ چیز نچسب/ به هیچ اندیشه ای نچسب.

               زیرا چسبیدن اسارت است. 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 8:47  توسط نگین | 
 

 

                  سلام دوستان:

               

به این موضوع فکر میکردم که مردم کوفه با دیگر مردم عراق و شاما ت و ....

چه تفاوتی داشتند ، و چه چیز باعث شده بود که آنقدر گمراه شوند که در حق امام

حسین (ع) و پدر بزرگوارش آن رفتار را د اشته باشند.                            

این گفته (امام علی ع ) به یادم آمد که: " الناسُ علی دینِ ملوکهم ".            

اگر نگاهی به زندگی فرمانداران کوفه بیندازیم می بینیم که اکثر آنها در دوره های

مختلف از مخالفین علنی یا باطنی خاندا ن پیامبر اکرم بودند. در زمان امام حسین

(عبیدالله) و قبل از حضرت علی در زمان خلیفه سوم ( ولید بن عقبه ) حاکم کوفه

بودند. که نیازی به معرفی ندارند! پس از کسانی که چنین سرپرستا نی داشتند چه

 انتظاری میتوان داشت؟ البته بگذریم از تعداد انگشت شماری که یا شهید شدند یا تبعید .                                                                                     

اما این (ولید بن عقبه)آدم عجیبی بوده است در لاابا لی گری، یکی از کارهای او

 باعث عزل او از حکومت کوفه هم شد ازین قرار است :                             

ولید مردی شرابخواره و هرزه بود . روزی در حالت مستی به مسجد کوفه آمد تا

 نماز صبح را امامت کند، او بجای دو رکعت /نماز صبح را چهار رکعت خواند و در

سجده بجای ذکر میگفت: بنوش و بنوشانم!!! و در ضمن نماز میگفت : دل در گرو

زلف رباب افتاده ست..!!! ) وچون نماز تمام شد  رو به مردم کرده و گفت امروز

سرم خوش است، میل دارید چند رکعت دیگر بر نماز صبح بیفزایم؟ و در همین حال

آنچه خورده بود در محراب بالا آورد!آنوقت از کسانی که کورکورانه پشت سر چنین

 امامی نماز میگزارندچه انتظاری میتوان داشت؟...                              

      

        پ.ن۱:لا یوم کیومک یا ابا عبدالله.

         پ.ن ۲: ولید بن عُقبه برادر مادری عثمان خلیفه  سوم بود!!              

·        پ .ن۳ :خدا عاقبت همهء ما را ختم بخیر کند.   

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 7:58  توسط نگین | 
                    

               

باز این چه شورش است مگر محشر آمده؟

خورشید سر برهنه به صحرا در آمده

 

آتش به کا م و زلف پریشان و سرخ روی

این آفتاب از افقی دیگر آمده

 

چون روز روشن است که قصدش مصاف نیست

این شاه کم سپاه که بی لشکر آمده

 

یاران نظر کنید به پهلو گرفتنش

این کشتی نجات که بی لنگر آمده

 

بانگ "فیا سیوف خذ ینی " است بر لبش

خنجر فرو گذاشته با حنجر آمده

 

آورده با خودش همه از کوچک وبزرگ

اصغر بغل گرفته با اکبر آمده

 

ای تشنگان سوخته لب تشنگی بس است

سر بر کنید سا قی آب آور آمده

 

این ساقی علم به کف بی بدیل کیست؟

 عطشان در آب   رفته و عطشان تر آمده

 

این ساقی رشبد که در بزم می کشان

بی دست و بی پیاله و بی ساغر آمده

 

آتش به خیمه های دل عاشقان زده

این آتشی که رفته و خاکستر امده

 

آبی نمانده . روزه بگیرید نخل ها

نخل امید رفته ولی بی سر آمده

 

جای شریف بوسه پیغمبر خداست

این نیزه ای که از همه بالاتر آمده

 

آن سر که تا همیشه سر از آفتاب بود

امشب به خون نشسته به تشت زر آمده

 

ای دست پر سخاوت روشن گشوده شو

دریوزه ای به نیت انگشتر آمده

 

بوی بهشت دارد و همواره زنده است

این باغ گل  به چشمت اگر پر پر آمده

 

بگذار تا دمی به جمالت نظر کنم

هفتاد و دومین گل از خون برآمده

                                                  

لب واکن از هم ای تن بی سر حسین من!

حرفی به لب بیار. ببین خواهر آمده....

                                           ((سعید بیا بانکی))

التماس دعا

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 8:17  توسط نگین | 
 

 

       

سلام

همیشه بزرگترین آرزویم این بوده که در زندگی مرید استادی باشم که پیچ و خم زندگی را طی کرده باشد و آموخته هایش را به من بیاموزد.

مرادی که با  دوستی او به عرفان برسم .    

استادی که ظرف خالی وجود مرا پر کند.

ولی  انگار آرزوها  قرار است همیشه آرزو بمانند.

اما من در پیچ و خم زندگی به نکته ای دست یافته ام که شاید هیچ استاد و مرادی نمیتوانست آنرا به من

بیاموزد، و آن بی توقعی یا بهتر بگویم کم توقعی است.

در جایی خواندم که اگر میخواهی بزرگ شوی ، همیشه و در هر حال از هیچکس توقعی نداشته باش.

.          در این صورت است که در برابر نعمتهای خدا شاکر خواهم بود واز کم محبتی آدمها رنج نخواهم برد

و غمگین نخواهم شد.

 

پ.ن : گذشتن از چهل

رسیدن و کمال

چه فکر کودکانه ای

زهی خیال خام

تمام!           (قیصر)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 8:59  توسط نگین | 
  

    الَحَمْدٌللِه الَذّی جَعََلَنامِنَ

       المُتِمَسِکیَن بوِلایَتِ

        عَلیِّ بن ِابیطالِبْ

           عَلَیهِ السَّلامْ   

         

                     اگر آ تش به زیر پو ست داری

                                            نسوزی گر علی را دوست داری

                 وگر عشق علی در سینه ات نیست

                                                بسوزی گر هزاران پوست داری  

      عید غدیر /عید امامت / وعید شیعیان بر شما مبارک

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 9:12  توسط نگین | 
 

        ا  ی قوم به حج رفته کجایید کجایید؟

        معشوق همینجاست .بیایید بیایید

 

        معشوق تو همسایه و دیوار بدیوار

       در بادیه سرگشته شما در چه هوایید

 

      گرصورت بی صورت معشوق ببینید

     هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید

 

      ده بار از آن راه بدان خانه برفتید

     یکبار ازین خانه برین بام در آیید

 

      آن خانه لطیفست نشانهاش بگفتید

      از خواجهء آن خانه نشانی بنمایید

 

     یک دستهء گل کو اگر آن باغ بدیدید

     یک گوهر جان کو اگر از بهر خدایید

                                                        (مولوی)

پ.ن ۱:  حلول ماه ذیحجه بر حاجیان واقعی مبارکباد.

پ.ن۲:    ایضا سالگرد ازدواج زهرای  اطهر(س) و امیر المومنین علی (ع) مبارک.

پ.ن ۳: التماس دعا.....         

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 8:7  توسط نگین | 
 

 

 

......اگر دوست می خواهی مرا اهلی کن.

اگر مرا اهلی کنی ، خورشید به زندگی من می تا بد و صدای پای تو را که می شنوم برایم

 

با صداهای دیگر تفاوت خواهد داشت. صداهای دیگر باعث خواهد شد که من با عجله به درون

 

لانه ام بروم . اما صدای پای تو مانند آوای دل انگیز موسیقی مرا از لانه ام بیرون خواهد کشید.

 

خوشه های گندم مرا به یاد تو خواهد انداخت  و من از گوش کردن به صدای باد که میان گندمزارها

می وزد لذت خواهم برد.

اگر مرا اهلی کنی هردومان بهم نیاز خواهیم داشت .

 

از نظر من تو در تمام دنیا بی نظیر خواهی بود ، واز نظر تو هم من در تمام دنیا  بی نظیر خواهم بود.

            (( خواهش می کنم مرا اهلی کن ))

 

پ.ن1: اهلی کردن : ( چیزی است که اغلب آ دمها آنرا نادیده می گیرند، یعنی د لبسته کردن .)

                                                                                    ( از کتاب شاهزاده کوچولو )

پ.ن 2:این شعر را یکی از دوستان که سال هاست در سید نی زندگی می کند برای من ارسال کرده اند

     با احترام به ایشان برای حفظ اصالت ایرانی بودنشان، شعرشان را می نویسم :

 

      زندگی پایان یک آغاز بود                  روز و شبهایش برایم راز بود

      در درونم گاه گاه اندیشه ای                با دل غمخوار من دمساز بود

      شعله میزد از درون احساس من             هق هق غمگین من آواز بود

      مرغ دل پر ریخت و در کنج قفس            نا امید از رخصت پرواز بود(کاظم شریعتی)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 20:14  توسط نگین | 
 

((میلاد مسعود امام هشتم  ملجاء و پناه ایرانیان بر همه ء ما مبارک ))

    (( دوشنبه شادترین روز سال واسه ما مشهدی هاست))

 

و اما بعد:  

مشغول اتو کشی بودم که دیدم باران می بارد ، ریز و تند.از پشت شیشه تماشا میکردم.

باران که بند آمد  از خانه بیرون زدم. جویهای کوچک کنار خیابان پر شده بود از آب .

و برگهای زرد پاییز تن به آب سپرده و همراه آن می رفتند.

موزايیکهای پیاده رو از بس آب خورده بودند  دلشا ن باد کرده بود، پا که روی آنها

می گذاشتم آبهایی رو که خورده بودند به کفش و جوراب من پس می دادند. ( چه کیفی

داشت...)

 

پ.ن1: کاش فرماندار مشهد آنقدر اختیار  داشت که میلاد امام رضا (ع) را لا اقل در مشهد تعطیل میکرد تا بچه ها ی مدرسه ای و کارمندان  عیدشان بابقیه روزها فرق میکرد.

پ ن2: هنوز هم منتظرم تا عیدی را که از آقا خواستم بگیرم حتی بعد از یک سال . ( هرچند که من هر وقت هر چی خواستم دویدم  حرم و گفتم  و گرفتم.)

پ ن3:  یک مسافرت 3_4 روزه رفتم دلم نمی خواست برگردم .( در خانه کسی منتظرم نبود)

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 20:2  توسط نگین | 
 

 

            

همیشه دردهایی برای نهفتن و حرفهایی برای نگفتن هست.

قدیمترها مادرها و مادر بزرگهابه دختراشون سفارش می کردند

که اگر کسی برای درد دل کردن نداشتی یک عروسک بذارجلوت و

باهاش درد دل کن، نذارتو دلت تلمبار بشه. بعدها اساتید روانشناسی

گفتند :حرفهای تنهایی تون رو روی کاغذ بنویسیدو دور بریزید تا به این

وسیله تخلیهء روحی روانی بشید.بعداترها که اینترنت و وبلاگ نویسی مد شد

 راه گریزجدیدی پیدا شدبرای فرار از درد دلهایی که بی مخاطب مانده بودند.

یادمه 3 سال پیش در همین آبانماه پاییزی که گاهی روزهاش مثل همین روزهای

  مشهد خودمون عجیب دلگیر میشه، منم به توصیهء بعضی ها مرتکب ایجاد وبلاگ

 ودرد دل نویسی شدم. ولی با گذشت زمان متوجه شدم که دنیا کوچکتر از آنست که بشه

 آدم تو وبلاگش حرفهای تنهایی بزنه...پس برگشتم به همان روش عروسکی مادر

 بزرگها وسیاه مشقی روانشناسان،و وبلاگ را گذاشتم برای ...... بهر حال 3 ساله که

  نگهش داشتم تا چه پیش آید.

پ.ن1: خدایا شکرت                                                                         

//  // 2: میلاد حضرت معصومه (س) و روز ملی دختران بر همه دختران و خواهران عزیزم مبارک

 //   // 3: دیروز در تالار فردوسی دانشکده ادبیات مشهد مراسم بزرگداشتی برای شاعر

مردمی و مشهدی (مهدی اخوان ثالث ) بر گذار شدجای همه شما خالی ، طوماری هم امضا شد برای کسب اجازه جهت ساخت تندیس آن مرحوم.( البته بماند که هنوز مقبره اش ساخته نشده)

//  //  4 : ببخشید! 

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1387ساعت 19:38  توسط نگین | 
 

    

           دلم میخواهد

         در سیر آوارگی

         با قافله های برگ

         همسفر   باشم .

                * * * *

         چه رشک انگیز است

            کولی بودن

             در چادر های باد

                 * * * *

                 تا نهایت بیقراری

                      سفری دارم 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 12:18  توسط نگین | 
 

 

بیا د مولای بیکسان و نان آور سفره های بی نان:

یاد دارم یک غروبِ سردِ سرد

می گذشت از کوچهء ما دوره گرد:

دوره گردم کهنه قالی میخرم

دستِ دوم ؛ جنس عالی میخرم

کاسه و ظرف سفالی میخرم

گر نداری کوزه خالی میخرم

اشک در چشمان بابا حلقه بست

عاقبت آهی کشید بغضش شکست:

اول ماه است و نان در سفره نیست

ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟

بوی نان تازه هوشم را ربود

اتفاقا مادرم هم روزه بود

خواهرم بی روسری بیرون دوید

گفت آقاسفره خالی میخرید؟

پ.ن1: شهادت اول مظلوم عالم امام علی (ع) تسلیت باد.

پ.ن2: در ایام شهادت و شبهای قدر التماس دعا

پ.ن 3: باز آمد بوی ماه مدرسه بوی بازیهای راه مدرسه ..............

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 10:3  توسط نگین | 

 

   

          سلام

           این شعر شاطر عباس رو من خیلی دوست دارم هر چند ممکنه تکراری باشه

           ولی به دوباره خوندنش میارزه:

                       

              روزه دارم من و افطارم از آن لعل لب است

                آری افطار رطب در رمضان مستحب است

                  

               روز ماه رمضان زلف میفشان که فقیه

               بخورد روزه ء خود را به گمانی که شب است 

 

              زیر لب / وقت نوشتن همه کس نقطه نهند

               این عجب نقطه ء خال تو به بالای لب است

              

               یارب این نقطه ء لب را که به بالا بنهاد؟

               نقطه هر جا غلط افتاد چشیدن ادب است

    

              منعم از عشق کند زاهد و آگه نبود

             شهرت عشق من از ملک عرب تا عجم است

 

               عشق آن است که از روی حقیقت باشد

              هر که را عشق مجازی است حمال الحطب است

 

                گر صبوحی به وصال رخ  جانان جان داد

               سودن چهره به خاک سر کویش ادب است

 

               پ .ن:    خدایا بمن معرفت عطا کن.

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 13:19  توسط نگین | 
 

        

            

   نجار پیری بود که می خواست باز نشسته شود.او به کار فرمایش گفت:

 که میخواهد ساختن خانه را رها کند و از زندگی بی دغدغه در کنار همسر و

خانواده اش لذت برد.

کار فرما از اینکه دید کارگرش میخواهد کار را ترک کند ناراحت شد.

او از نجار پیر خواست که به عنوان آخرین کار / تنها یک خانه دیگر بسازد.

نجار پیر قبول کرد اما کاملا مشخص بود که دلش به این کار راضی نیست.

او برای ساختن این خانه از مصالح نا مرغوب استفاده کرد وبا بی حوصلگی

به ساختن خانه ادامه داد.

وقتی کار ساختن خانه به پایان رسید/ کار فرما برای وارسی خانه آمد .

او کلید خانه را به نجار داد و گفت: (( این خانه  متعلق به توست این هدیه ای

است از طرف من برای تو.))

 نجار شوکه شده بود . مایه تاسف بود! اگر میدانست که دارد خانه ای برای

خودش می سازد . مسلما به گونه ای دیگر کارش را انجام می داد.

 

پ.ن ۱:  عاقلان را اشاره ای کافیست.

پ.ن ۲: پیشاپیش حلول ماه مبارک رمضان را تبریک می گویم

              و از همه دوستان التماس دعا دارم.

 

  

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 8:49  توسط نگین | 
 

 

   
                 هرگزنخواستم که بگویم ترا چقدر ...
 
                عاشق شدم، چه وقت ، چگونه ،چرا ، چقدر
      

                هرگز نخواستم که بگویم نگاه تو

               از ابتدای ساده ء این ماجرا چقدر


               من را شکست ، ساخت ، شکست و دوباره ساخت

               من را چرا شکست ؟ چرا ساخت یا چقدر

 
               هرگز نخواستم به تو عادت کنم ولی

              عادت نبود، حسی از آن ابتدا،  چقدر


              مانند پیچکی که بپیچد به روح من
 
              ریشه دواند و سبز شد و ماند تا چقدر


             تقدیر را به نفع تو تغییر میدهند

              این جا فرشته ها ، که بدانی خدا چقدر


             خوبست با تو ، با همه ء بی وفا ییت

             قلبم گرفته است ، نپرس از کجا چقدر..........

                                                                                (نغمه مستشار)

          پ.ن. از همه دوستان که بمن لطف داشتند ممنونم قصدم از مطرح کردن
                  بیماری فقط توجیه علت غیبت بود .( اخه ما معلما به غیبت غیر موجه حساسیت داریم!!)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 9:27  توسط نگین | 

((مرد کوری در کنار خیابان گدایی میکرد.او روی یک تکه مقوا نوشته بود :

"من کور هستم به من کمک کنید" در کاسهء جلوی او تنها چند سکه دیده میشد/

مرد با ذوقی که از کنار او رد میشد تکه مقوا را برداشت وبر روی دیگر آن

نوشت: " امروز یک روز بهاری است و من نمیتوانم آنرا ببینم:            

عصر که از همانجا رد میشد دید کاسه مرد گدا پر از سکه و اسکناس است. ))

 

پ.ن 1: مدتی است  تو این فکرم که  چطور میشه از واژه ها وجمله ها و زمان و........

استفاده بهینه کرد.

پ.ن 2: مدتی نسبتا طولانی است که نتونستم به وبلاگم و اصولا به کامپیوتر بپردازم.دلیلش هم بیماریی است که گریبان منو چندی استکه گرفته وول نمیکنه/  تنها کسانی که در این مدت دیدم، یعنی به دیدنشا ن رفتم جراح/ ارتوپد/ فیزیوتراپ / تزریقاتچی/ داروخانه چی / وچندتا چی دیگه بوده.الان هم بدون اجازه دکترم نشستم پای کامپیوتر با تحمل درد وبعلت دلتنگی زیاد برای دوستام....

پ.ن 3: از همه دوستان عزیز که تو این مدت سراغ منو گرفتند متشکرم و از اونایی که میتونستن با یک تلفن کوچولو از حال من با خبر بشن اصلا گله مند نیستم!!!!!!!!

پ.ن4: ببخشید واسه پر حرفیام و به امید دیدار.                                                                                                                                      

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 8:11  توسط نگین | 
 

عشقبازی به همین آسانی است"

که گلی با چشمی / بلیلی با گوشی /

رنگ زیبای خزان با روحی / نیش زنبور عسل با نوشی/

کار همواره باران با دشت / برف با کوه / رود با ریشه بید /

  باد با شاخه و برگ/ ابر عابر با ماه/ چشمه ای با آهو / برکه ای با مهتاب /

 ونسیمی با زلف...

دو کبوتر با هم/ وشب و روز و طبیعت با ما

عشقبازی به همین آسانی است:

شاعری با کلماتی شیرین/ دست آرام و نوازش بخشی بر روی سری .

پرسشی از اشکی/ و چراغ شب یلدای کسی با شمعی

و دل آرام و تسلا و مسیحای کسی یا جمعی 

عشقبازی به همین آسانی است:

که دلی را بخری/  بفروشی مهری

شادمانی را حراج کنی/ رنجها را تخفیف دهی

مهربانی را ارزانی عالم بکنی

وبپیچی همه را لای حریر احساس،

گره عشق به آنها بزنی.

مشتریهایت را با خودببری تا لبخند.

عشقبازی به همین آسانی است:

هر که با پیش سلامی در اول صبح

هر که با پوزش و پیغامی با رهگذری

هر که با خواندن شعری کوتاه با لحن خوشی

نمک خنده بر چهره در لحظه کار

عرضه  سالم کالای ارزان به همه

لقمه نان گوارایی از راه حلال

وخداحافظی شادی در آخر روز

ونگهداری یک خاطر خوش تا فردا

ورکوعی وسجودی با نیت شکر

عشقبازی به همین آسانی است.......

( شادروان مجتبی کاشانی)

پ.ن: یه روزی. یه جایی. یه جوری . یه کسی . یه چیزی ...

صبر داشته باش . صبر داشته باش .

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 17:0  توسط نگین | 
 

فردی از پرورد گار در خواست کرد تا بهشت و جهنم را به او نشان دهد.

خداوند پذیرفت.

او را به اتاقی وارد نمود که جمعی از مردم در اطراف دیگ بزرگی از غذا نشسته بودند.

اما همه گرسنه / نا امید و در عذاب بودند.

هر کدام قاشقی داشت که به دیگ می رسید و لی دستهء قاشق ها بلندتر از بازوی

آنها بود.طوری که نمی توانستند قاشق را به دهانشان برسانند.

  عذاب آنها وحشتناک بود.

آنگاه خداوند فرمود: اکنون بهشت را به تو نشان می دهم.

مرد به اتاق دیگری وارد شد که درست مانند اتاق اولی بود.

دیگ غذا.... جمعی از مردم.... همان قاشق های دسته بلند....... ولی در آنجا

همه شاد و سیر بودند. مرد گفت:

نمی فهمم! چرا مردم در اینجا شادند؟ در حالی که در اطاق دیگر بد بختند/ با آنکه

همهءشرایط یکسان است؟

خداوند فرمود:

  خیلی ساده است. در اینجا یاد گرفته اند که یکدیگر را تغذیه کنند.

هر کسی با قاشقش غذا در دهان دیگری می گذارد چون ایمان داردکه:

             ( کسی هست که غذا در دهانش بگذارد)

                                                                                  ( نقل از مجله غذا)

پ. ن : ( امید) = مرد جذامی حاشیهء خیابان زل زده بود به زیباترین دختر شهر!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 9:4  توسط نگین | 

  
   
    ای برگهای سبز ریحان اعتبارت
    تقویم من خالیست از برگ بهارت

   
    تکرار پاییز و زمستان است تقویم
    من می شمارم تا بهار آزگارت


   تا تو بیایی :باز باران با ترانه.......
   بارانی از دلواپسی چشم انتظارت

 
   داسی بیاور دستهایم را درو کن
   دست و دلم مانند گندم بی قرارت
 

   درهفت سین سفره ام جای تو خالیست
   ای عشق! اگر میشد بمانم در حصارت


   ای لفظ مرطوب قدیمی عید نوروز
   گلواژه های خیس اشعارم نثارت


   عیدت مبارک ،زود برگرد ای مسافر
   امضا،یکی مثل همیشه دوستدارت

                                     (شعر از مژگان عباسلو)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 16:27  توسط نگین | 
 

 

           نر م  نرمک  میرسد اینک بهار

                                    

                                                 خوش بحال روزگار .....

 

پ. ن :  فرا رسیدن سال جدید و میلاد پر نور و سرور پیامبر اکرم(ص)

را به تمامی دوستان عزیزم تبریک میگم . امیدوارم سالی سرشار از

سلامتی در پیش داشته باشید.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 19:7  توسط نگین | 
 

سلام دوستا ن

همه سا له یکی از کارهایی که معمولا در نزدیک عید نوروز انجام میشود پختن سمنو است.

البته همه سمنو را سر سفره هفت سین میذارن ولی کمتر کسی علاقه و حوصلهء پختن اونو داره،

من تا چند سال پیش هر سال واسه نوروز سمنو میپختم تا اینکه محرم وصفر مصادف شد با عید و

یه چند سالی سمنو پزی ما هم تعطیل شد . امسال با توجه به اینکه  چند روزی وقت هست ما هم بساط سمنو پزی رو راه می اندازیم به امید خدا.

تو فکر سمنو بودم که یاد شعری افتادم که زمان بچگی پدرم از کتاب (( نسیم شمال)) واسه ما میخوند.

بد نیست شما هم روش سمنو پزی رو ازین شاعر قدیمی یاد بگیرید.

 

         (سوال دختر از مادرش که سمنو را چطور می پزند)                  

 

نه نه جون من سمنو می خواهم          یار شیرین دهنو می خواهم               

عاشقم  من  بلقای  سمنو                     سر و جانم بفدای  سمنو                       سمنوخوب تر از جان من است            سمنو شیره ء دند ان من است          

منکه  در مطبخ  تو  آشپزم                 سمنو را به چه شکلی  بپزم؟           

نه نه جون ارث به  اولاد بده                 سمنو را تو بمن یاد بده                 

                                      ######                                               

دختر ای دختر  غمد یده ء من                ای رُخت روشنی دیدهء  من               

   سمنو ، کار تو تنها  نبوَد                  دیگ  و اسباب  در اینجا نبوَد              

اولا  دیگ بز رگی  باید                          گند م  سبز و ستر گی باید                   

    جمع باید  بکنی مردم را                    آب باید بکشی گندم  را                       

ذره ای خاک نیفتد در دیگ                    چشم نا پاک نیفتد بر دیگ                     

چشم نا پاک ازان  دور شود                 ور نه شیرین نشود  شور شود              

   جمع گردند  ز نسوان  و بنا ت            دور  دیگ سمنو  با صلوات                     

   بنشینند همه سَبحه به کف               پیش دیگ  سمنو  صف در  صف                 

هی بخوانند چو شیخ و طلبه             کتکا ت  و کتکوت  و کتبه                          

  سمنو  رخنه به مینو بکشد              مَلَک از اوج فَلک بو بکشد                         

تا که دیگ  سمنو  جوش  کند           عمه  و خاله  قزی نوش کند!                      

چون بجوشد سمنو وقت سحر           میشود  سبزهء تر  قند و شکر                      

سبزهء بی مزه گردد شیرین            بلی از معجزه  گردد شیرین                            

 (( از کتاب نسیم شمال  اثر سید  ا شرف الدین حسینی ))

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 20:58  توسط نگین | 
 

  

۱_ ابن زیاد حکم کوفه سر مبارک امام حسین(ع) را برید ودر طشتی بر روی

تخت حکومتی دارالاماره کوفه در معرض دید مردم قرار داد و بعد نزد یزید فرستاد.

 

2_ شش سا ل بعد مختار سر ابن زیاد را برید ودر همان قصر و روی همان تخت  

در معرض نمایش گذاشت وبعد به مکه نزد امام سجاد(ع) فرستاد.

 

3_ یک سال بعد مصعب بن زبیر در جنگ بصره فاتح شد و بر کوفه مسلط گردید .

او سر مختار را برید و بر روی همان تخت به نمایش گذاشت  و بعد نزد برادرش

عبدالله بن زبیر به مکه فرستاد.

 

4_یک سال بعد عبد الملک مروان سر مصعب را در جنگ با شامیان برید و در دارالاماره کوفه بر تخت نشست  و سر را به نمایش گذاشت.

 

مردی که در این مجلس آخر حضور داشت و همهء این موارد را دیده بود شروع به تکبیر گفتن کرد.

و چون عبدالملک  مروان علت تکبیر را پرسید و جریا ن را شنید بر خود لرزید واز قصر بیرون رفت  ودستور داد  دارالاماره را ویران کردند.

 

پ .ن 1:  فعتبرو یا اولی الابصار .

پ.ن2: اربعین سالار شهیدان  بر عزادارانش تسلیت باد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 6:50  توسط نگین | 
 

1 _امام حسین (ع) بعد از یحیی بن زکریا (ع) و عیسی بن مریم (ع)  سومین نفری بودند که 6 ماهه بدنیا آمدند.

 

2_ذوالجناح اسب مخصوص امام حسین (ع) که در عاشورا بر آن سوار بودند از پیامبر به

آن حضرت رسیده بود و در واقعه کربلا 80 یا 100 سال عمر داشت.

 

3_تنها کسی که در کربلا سرش از تن جدا نشد حًر بود و زمانی که شاه اسمائیل برای اطمینان ازین

موضوع دستور نبش قبر او را داد  و خواست دستمالی را که امام حسین به سر حر بسته بودند برای

تبرک بر دارد خون تازه از سر حر جاری شد و مجور شد دستمال را بجای خود بگذارد.

 

4_تعداد زنان و کودکان اسیر شده درکربلا 84 نفر و سرهای شهدا 78یا 72 بود.

 

5_در قیام مختار به انتقام حادثهء کربلا مختار حدود 000/48 نفر از شرکت کنندگان در جنگ را سر برید.

 

6_ قبر مطهر امام حسین (ع) در طول تاریخ 10 بار توسط حکام وقت  که اکثرا از بنی عباس بودند

تخریب شد. بدین ترتیب:

بار اول توسط  منصور دوانیقی (قبل از 140 هجری)

//    دوم توسط هارون الرشید (170 تا 180 .ق)

 //    سوم توسط متوکل عباسی(4 بار تا 247 هجری .ق)

//  چهارم توسط المومن بالله عباسی( 273 ه.ق)

 //  پنجم توسط فبه بن محمد آی (269ه.ق)

     //   ششم توسط القادر بالله عباسی (407 ه.ق)

//   هفتم توسط المسترشد بالله عباسی(526 )

//   هشتم توسط مشعشعین (858 ه.ق)

//  نهم توسط وهابین ( 216 ه.ق) 

//   دهم  خرابی ماذنه (1354 ه. ق )

پ.ن : اول ماه صفر مصادف است با ورود

اهل بیت امام حسین ع همراه با سر بریدهء انحضرت به دمشق و دربار یزید (لعنه الله علیه )

 

( التماس دعا)

  

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 9:46  توسط نگین | 

 

 

زید بن ارقم گوید: چون سر آن سرور (امام حسین ع) را نزد ابن زیاد بردند سر را برداشته بر

 

رو و موی  او مینگریست و مفاخره میکرد . ناگاه لرزه بر دستش افتاد/ سر محترم امام حسین  روی

 

زانوی او افتاد و یک قطره خون تازه از ان چکید  و لباس او را سوراخ کرد / بپایش رسید رانش را

 

سوراخ کرد و بزمین فرو رفت واز ان تاریخ تا موقع کشته شدن ابن زیاد سوراخ پایش مجروح نمود.

 

و معا لجه نمیشد.محل جراحت عفونی شده و بوی تعفن میداد و لذا ابن زیاد همیشه با خود مٌشک   

 

فراوان نگاه میداشت تا بوی ان را کسی استشمام نکند وچون ابراهیم ابن مالک اشتر او را کشت از

 

همین بوی مٌشک شناخت که ابن زیاد کشته شده است.           (حبیب السیر ص303 ج2 )

 

 پ.ن:

 

بنا به  روایات 16 محرم روز حرکت دادن اهل بیت امام حسین(ع) از کوفه بطرف شام است.

 

زنها و دختران و همسران شهدا همراه با سر بر نیزه شدهء شهدا حدود 12 روز از کوفه تا شام

 

منزل به منزل رفتند و در هر شهر با طبل و دهل و سرنا و طعنه و پرتاب سنگ و....... ازطرف

 

اهالی آن شهرها پذیرایی شدند.

 

کسی نمی داند روز عاشورا بر این مظلومان سخت تر گذشت یا در دربار ابن زیاد در کوفه وفاصله کوفه تا شام و دربار یزید.

 

      و سیعلم الذین ظلموا ایَ منقلب ینقلبون ......

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 8:55  توسط نگین | 
 

بارد چه؟ خون. که؟ دیده. چه سان؟ روز و شب .چرا؟

از غم. کدام غم؟ غم سلطان اولیاء                    

 

نامش چه بود؟حسین. از نژاد که؟ از علی            

مامش که بود؟ فاطمه. جدش که؟ مصطفی            

 

چون شد؟ شهید شد.به کجا؟ دشت ماریه               

کی؟ عاشر محرم. پنهان؟ نه بر ملا                    

 

شب کشته شد؟ نه روز . چه هنگام؟ وقت ظهر      

شد از گلو بریده سرش ؟ نی نی  از قفا                

 

سیراب کشته شد؟ نه . کس آبش نداد ؟ داد...         

که ؟ شمر . از چه چشمه؟ از سرچشمهء فنا          

 

لب تشنه شد شهید؟ بلی . جرم داشت؟ نه               

کارش چه بود ؟ هدایت . یارش که بود؟ خدا             

 

این ظلم را که کرد؟ یزید . این یزید کیست؟              

زاولاد هند. از چه کس ؟ از نطفهء زنا                    

 

خود کرد این عمل؟ نه فرستاد نامه ای                     

نزد که ؟ نزد مرجانهء دغا                                   

 

ابن زیاد زادهء مرجانه بود؟ نعم                            

از گفته یزید تخلف نکرد؟ لا                                 

 

این نابکار کشت حسین را به دست خویش؟               

نه. او روانه کرد سپه سوی کربلا                           

 

میر سپه که بود؟ عمر سعد. او برید                          

حلق عزیز فاطمه را؟ نه. شمر بی حیا                       

 

خنجر برید حنجر او را؟ نکرد شرم؟                         

کرد. از چه پس برید؟ نپذیرفت ازو قضا                     

 

بهر چه؟ بهر آنکه شود خلق را شفیع                         

شرط شفاعتش چه بود؟ نوحه و بکاء                          

 

کس کشته شد از پسرانش ؟ بلی دو تن                         

دیگر که؟ نٌه برادر. دیگر که؟ اقربا                            

 

دیگر پسر نداشت؟ چرا داشت. او که بود؟                     

سجاد بود که بود به غم و درد مبتلا                             

 

ماند او به کربلای پدر؟ نی به شام رفت                         

با عز و احترام؟ نه با ذلت و عنا                               

 

تنها؟ نه با زنان حرم. نامشان چه بود؟                          

زینب. سکینه . فاطمه. کلثوم بی نوا                              

 

بر تن لباس داشت؟ بلی . گرد رهگذر                           

بر سر عمامه داشت؟ بلی چوب اشقیا                           

 

کس بود همرهش ؟ بلی اطفا ل بی پد ر                         

دیگر که بود؟ تب  که نمی گشت ازو جدا                      

 

بیمار بود؟ بلی. چه داشت دوا؟ اشک چشم                       

بعد از دوا غذاش چه بود؟ خون دل غذا                             

                             

 از زینت زنان چه به جا مانده بود ؟ دو چیز                        

طوق ستم به گردن و خلخا ل غم به پا                             

 

گبر این ستم کند؟ نه. یهود و مجوس ؟ نه                          

هندو؟ نه. بت پرست ؟ نه . فریاد ازین جفا                           

        

        

 قا آنی است قائل این شعرها؟ بلی                         

خواهد چه؟رحمت. از که؟ زحق .کی؟  صف جزا ...    

         

         

 پ. ن : برای شکسته دلان هم دعا کنید.......        

         

         

         

         

         

         

           

            

           

        

                 

 

 

 

 

      

      

      

         

    

    

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 8:55  توسط نگین | 

 

 

 

 تو نیستی و این در و دیوار هیچ وقت.........         ..       

غیر از تو ، من به هیچ کس انگار هیچ وقت...        .. 

 

اینجا دلم برای تو هی شور میزند                            

از خود مواظبت کن و نگذار هیچ وقت.......         .  ..

 

اخبار گفت شهر شما امن و راحت است                     

من باورم نمیشود اخبار هیچ وقت...............      .    ..

 

حیفند روزهای جوانی .............نمی شوند                 

 تکرار دو مرتبه این روزها هیچ وقت                        

           

    من نیستم بیا و فراموش کن مرا                                

کی بوده ام برات سزاوار؟ .... هیچ وقت                       

   

بگذار من شکسته شوم تو صبور باش                          

جوری بمان  همیشه که انگار هیچ وقت......         

 

          

    پ.ن1:مدتی بعلت مسافرت نبودم . امیدوارم عید غدیر برای همه دوستان مبارک  بوده باشه.  

 

پ.ن2: گفت میروم ودیگرهرگز برنمیگردم                                                      

ورفت . انقدر رفت تا از نظر ناپدید شد/ غافل از اینکه زمین گرد است.                                       

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 22:56  توسط نگین | 

 

 

کاش در کودکی پدرم مرا برای خدا قربانی میکرد ،

تا در بزرگی قربانی شیطان نشوم.

 

کاش وقتی مرا به گناه پدرم از بهشت بیرون کردند ،

هوای نفس را نیز از من میگرفتند تا قربانی نفس اماره نشوم.                         

و ای کاش خدا مهلتی دهد تا در بلندای عرفات و در ژرفای

منی شیطان نفس را از خود برانم و اسماییل جانم را قربانش کنم.

(آمین)

پ.ن: عید سعید قربان را به دوستانم تبریک میگم

وامیدوارم در روز عرفه برای من هم دعا کنید .

(التماس دعا)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 8:43  توسط نگین | 

 

نمیدونم تا حالا مرغ عشق داشتید یا در جایی این پرنده رو دیدید یا نه.

 

حال و هوایی دارند واسه خودشون،

 

من دو تا (یعنی یک جفت) ازین پرنده رو داشتم/ که قصهء عجیبی داشتن/ 

 

این دو تا مرغ عشق آنقدر با هم مهربون بودند ... که من ساعتها می نشستم و اونا رو تماشا میکردم.

 

تا وقتی که مرغ ماده چند تا تخم گذاشت وبه عشق بزرگتری مبتلا شد، دیگه نمذاشت جفتش بهش نزدیک

 

بشه، مبادا به تخمها صدمه بزنه/ ولی طلقت دوریش رو هم نداشت واگه یه کم از قفس دور میشد با سر و

 

صدا اونو برمیگردوند تو قفس.( من هرگز در قفس رو نمیبستم واونا تو خونه ازاد بودند)

 

یه شب مرغ عشق نر از تاریکی هوا استفاده کرده بود و مثل همیشه رفته بود تو قفس و توی اتا قکی که

 

مرغ ماده تخم گذاشته بود.و دیگه بیرون نیومد/ مرغ ماده اونقدر اونو زده بود که حیوونکی همونجا مرده

 

بود. بعد ازون دیگه مرغ ماده هم از تو اتاقک بیرون نیومد حتی برای آب ودانه.

 

فقط هر چند دقیقه یکبار سرشو از اتاقک بیرون می آورد وبا همون آهنگ همیشگی جفتش رو صدا میکرد.

 

اون تخمها هزگز جوجه نشدند و من که طاقت صدای محزون مرغ ماده رو نداشتم  اونو یه یک نفر هد یه

 

کردم تا  شاهد مرگ تدریجی این مرغ عشق پشیمان نباشم.  

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 19:36  توسط نگین | 
 

(( السلام علیک یا علیّ بن موسی الرضا(َع))

 

بار دگر جانب یار آمدیم                              خیره نگر سوی نگار آمدیم

بر سر ورو سجده کنان جمله راه                  تا سر آن گنج، چو مار آمدیم

نافهء آهو چو بزد بر دماغ                              دام گرفتیم و شکار آمدیم

دام بشر لایق آن صید نیست                      پس تو بگو خود بچه کار آمدیم

 پار دل پاره رفوی تو دید                                    بر طمع دولت پار آمیم

ای همه هستی مکن از ما کنار                         زانکه زهستی بکنار آمدیم

باز چو بینیم رخ عاشقان                                   با طبق سیم، نثار آمدیم

(مولوی)

پ.ن1:بیست و سوم ذی القعده (روز زیارتی مخصوص امام رضا (ع) گرامی باد  ،

از همه دوستان التماس دعا دارم ( منم امروز تو حرم آقا برای همه حاجتمندان دعا کردم.

پ.ن2: بیست و پنچم ذی القعده روز (دحو الارض) اعمال بخصوصی داره که     مهمترین آن روزه است درین روز هم منو از دعای خیر فراموش نکنید.          

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 10:38  توسط نگین | 
 

 در کتابی خواندم:

((موسیقی هنری است که بیش از همهء هنر ها به رب النوع انگور و شراب،

نماد سُکر و مستی نزدیک میشود)).

مشکل میتوان با یک رمان یا یک تابلو نقاشی گیج و منگ شد، اما میتوان با

سمفونی نهم بتهوون یا یک سونات یا  به زعم من با یک آواز استاد شجریان، قرائت زیبای یک قاری قرآن  و ..

خود را سرمست کرد.

موسیقی آزاد کننده است، موسیقی انسان را از تنهایی و عزلت، از گرد و غبار کتابخانه ها، از سرو صدای خیابان و.......

می رهاند.

موسیقی روزنه هایی در تن باز میکند که روح میتواند از آنها برای رسیدن به

صفای یکرنگی ، خارج شود.

یک موسیقی بدون کلام در هیاهوی زیبای خود شئامت کلام را از میان بر دارد.

من در زیبایی و ارامش بخشی موسیقی شک ندارم چون اگر اینطور نبود خداوند در بهشت از حرکت هر  شاخهء درختی اهنگی نمی ساخت.

تا نظر شما چه باشد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 11:57  توسط نگین | 

*                 میلاد پر نور و سرور امام هشتم علی بن موسی الرضا (ع)

   

             ولی  نعمت  ایرانیان بر تمام دوستان مبارک باد     

 

 

               

  جان فدای حرمت یار خراسانی من                                        

                                         چارهء درد و غم و رنج و پریشانی من                          

میرسد نغمه ات ازسبز ترین پنجره ها                               

                                      ای تو ارام دل خسته و طوفانی من           

        

 پ.ن: امیدوارم همه دوستان انچه عیدی از امام رضا(ع) خواسته اند بدست بیارند و برای

بقیه هم دعا کنند.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 12:42  توسط نگین | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
رسول اکرم میفرمایند:

ارزش محبت به مدت آن است نه به مقدار آن .

پیوندهای روزانه

آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
نویسندگان
نگین
نگین
پیوندها
صبح است ساقیا قدحی پر شراب کن
نماز در خم آن ابروان محرابی(جناب بزرگ)
همراز
کلبه خانم کوچولو
کویر سرد
کاواک
ارتش سایه ها
ایساتیس
اسب وحشی
امید زندگی
باران
پردیس مهتاب
خلوت
درد دلهای عاشق و معشوق
راه اندیشه
ساحل غم
شاخه سبز خیال
شرح فراق
صبح بهاری
علی صرفی
لیمو ترش
لبگزه
یاد داشتهای یک دانشجو
لقاءالله
نون و پنیر
راز گشایی
چراگاه
این هفته هم گذشت
بانوی اردیبهشت
سکوت
فراتر از آسمان
سلاله
بهترین ها فقط در اینجا
اکنون نیمه شب است
خم ابروی تو
متن ادبی
جاکتابی
خاطرات خنزر پنزری ام
عقاب شرق
بانوی سیب (غریبه)
طپش یک قلب تنها
گلهای زندگی من (هستی)
راز نهان (مریم خانوم)
رهگذر عمر
کاریکلماتور
خبر نگار
حرفهایی برای نگفتن
خاطرات یک بیمار روانی
پلخمون
پرواز
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM