![]() |
![]() |
|
| ادبی |
|
سلام روزی روز گاری میمونی بود که خیلی به گیلاس علاقه داشت.
روزی چشمش به گیلاسی خوشمزه افتاد، واز درخت پایین آمدتا آنرا بر دارد. اما معلوم شد که گیلا س در یک بطری شفاف قرار دارد. بنابراین مجبور بود دستش را داخل بطری کند و گیلاس را بردارد. به محض اینکه دستش را داخل بطری برد و گیلاس را گرفت، دستش را مشت کرد، اما همان وقت متوجه شد که نمیتواند با گیلاس در مشتش دستش را بیرون بیاورد. همهء اینها دامی بود برای شکار میمون.شکار چی با شنیدن صدای ناله میمون پیدایش شد. میمون سعی کرد فرار کند، اما بخاطر دستش که به بطری چسبیده بود نمیتوانست سریع بجنبد،شکارچی اورا از رمین بلند کرد و آهسته به آرنجش کوبیدو میمون ناگهان مشتش را باز کرد ومیوه را رها کرد.میمون دیگر رها شده بود اما اسیر شده بود. * * * * * * * و سرانجام....... وقتی شکارچی مرگ می آید. هر کسی با بطری خاص خودش اسیر میشود. پیش از آنکه شکارچی سر برسد اطمینان کن که دستت را از بطری بیرون آورده ای!! ( منبع: کتاب یک فنجان چای (اوشو)
پ.ن :به هیچ چیز نچسب/ به هیچ اندیشه ای نچسب. زیرا چسبیدن اسارت است. |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 8:47 توسط نگین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
رسول اکرم میفرمایند:
ارزش محبت به مدت آن است نه به مقدار آن . |
| پیوندهای روزانه |
|
آرشیو پیوندهای روزانه |
| نویسندگان |
|
نگین نگین |
|
RSS
|