تبليغاتX
با من بخوان
ادبی
 

عشقبازی به همین آسانی است"

که گلی با چشمی / بلیلی با گوشی /

رنگ زیبای خزان با روحی / نیش زنبور عسل با نوشی/

کار همواره باران با دشت / برف با کوه / رود با ریشه بید /

  باد با شاخه و برگ/ ابر عابر با ماه/ چشمه ای با آهو / برکه ای با مهتاب /

 ونسیمی با زلف...

دو کبوتر با هم/ وشب و روز و طبیعت با ما

عشقبازی به همین آسانی است:

شاعری با کلماتی شیرین/ دست آرام و نوازش بخشی بر روی سری .

پرسشی از اشکی/ و چراغ شب یلدای کسی با شمعی

و دل آرام و تسلا و مسیحای کسی یا جمعی 

عشقبازی به همین آسانی است:

که دلی را بخری/  بفروشی مهری

شادمانی را حراج کنی/ رنجها را تخفیف دهی

مهربانی را ارزانی عالم بکنی

وبپیچی همه را لای حریر احساس،

گره عشق به آنها بزنی.

مشتریهایت را با خودببری تا لبخند.

عشقبازی به همین آسانی است:

هر که با پیش سلامی در اول صبح

هر که با پوزش و پیغامی با رهگذری

هر که با خواندن شعری کوتاه با لحن خوشی

نمک خنده بر چهره در لحظه کار

عرضه  سالم کالای ارزان به همه

لقمه نان گوارایی از راه حلال

وخداحافظی شادی در آخر روز

ونگهداری یک خاطر خوش تا فردا

ورکوعی وسجودی با نیت شکر

عشقبازی به همین آسانی است.......

( شادروان مجتبی کاشانی)

پ.ن: یه روزی. یه جایی. یه جوری . یه کسی . یه چیزی ...

صبر داشته باش . صبر داشته باش .

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 17:0  توسط نگین | 
 

فردی از پرورد گار در خواست کرد تا بهشت و جهنم را به او نشان دهد.

خداوند پذیرفت.

او را به اتاقی وارد نمود که جمعی از مردم در اطراف دیگ بزرگی از غذا نشسته بودند.

اما همه گرسنه / نا امید و در عذاب بودند.

هر کدام قاشقی داشت که به دیگ می رسید و لی دستهء قاشق ها بلندتر از بازوی

آنها بود.طوری که نمی توانستند قاشق را به دهانشان برسانند.

  عذاب آنها وحشتناک بود.

آنگاه خداوند فرمود: اکنون بهشت را به تو نشان می دهم.

مرد به اتاق دیگری وارد شد که درست مانند اتاق اولی بود.

دیگ غذا.... جمعی از مردم.... همان قاشق های دسته بلند....... ولی در آنجا

همه شاد و سیر بودند. مرد گفت:

نمی فهمم! چرا مردم در اینجا شادند؟ در حالی که در اطاق دیگر بد بختند/ با آنکه

همهءشرایط یکسان است؟

خداوند فرمود:

  خیلی ساده است. در اینجا یاد گرفته اند که یکدیگر را تغذیه کنند.

هر کسی با قاشقش غذا در دهان دیگری می گذارد چون ایمان داردکه:

             ( کسی هست که غذا در دهانش بگذارد)

                                                                                  ( نقل از مجله غذا)

پ. ن : ( امید) = مرد جذامی حاشیهء خیابان زل زده بود به زیباترین دختر شهر!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 9:4  توسط نگین | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
رسول اکرم میفرمایند:

ارزش محبت به مدت آن است نه به مقدار آن .

پیوندهای روزانه

آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
نویسندگان
نگین
نگین
پیوندها
صبح است ساقیا قدحی پر شراب کن
نماز در خم آن ابروان محرابی(جناب بزرگ)
همراز
کلبه خانم کوچولو
کویر سرد
کاواک
ارتش سایه ها
ایساتیس
اسب وحشی
امید زندگی
باران
پردیس مهتاب
خلوت
درد دلهای عاشق و معشوق
راه اندیشه
ساحل غم
شاخه سبز خیال
شرح فراق
صبح بهاری
علی صرفی
لیمو ترش
لبگزه
یاد داشتهای یک دانشجو
لقاءالله
نون و پنیر
راز گشایی
چراگاه
این هفته هم گذشت
بانوی اردیبهشت
سکوت
فراتر از آسمان
سلاله
بهترین ها فقط در اینجا
اکنون نیمه شب است
خم ابروی تو
متن ادبی
جاکتابی
خاطرات خنزر پنزری ام
عقاب شرق
بانوی سیب (غریبه)
طپش یک قلب تنها
گلهای زندگی من (هستی)
راز نهان (مریم خانوم)
رهگذر عمر
کاریکلماتور
خبر نگار
حرفهایی برای نگفتن
خاطرات یک بیمار روانی
پلخمون
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM