![]() |
![]() |
|
| ادبی |
|
اما چرا هی هر چه اتفاقی قندان و استکان ها را در سینی می چینم یا هر چه کفشهایم جفت میشوند در گوش من دیگر صدای زنگ نمی آید؟
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 11:1 توسط نگین |
|
|
دوستان عزیز این شعر شمارو یاد چی می اندازه؟ در کنار خطوط سیم پیام خارج از ده دو کاج روییدند سالیان دراز رهگذران آن دو را چون دو دوست می دیدند روزی از روزهای پاییزی زیر رگبارو تازیانه ی باد یکی از کاجها به خود لرزید خم شد و روی دیگری افتاد گفت ای شنا ببخش مرا خوب در حال من تامل کن ریشه هایم ز خاک بیرون است چند روزی مرا تحمل کن کاج همسایه گفت باتندی مردم آزار از تو بیزارم دور شو دست از سرم بردار من کجا طاقت تورا دارم؟ بینواراسپس تکانی داد یار بیرحم و بی محبت او سیمها پاره گشت واوافتاد برزمین نقش بست قامت او مرکز ارتباط دید آن رو ز انتقال پیام ممکن نیست گشت عازم گروه پی جویی تا ببینند عیب کار از چیست سیمبانان پس از مرمت سیم راه تکرار بر خطر بستند یعنی آن کاج سنگدل را نیز با تبر تکه تکه بشکستند پ.ن: ممکنه با خوندن این شعر یاد کلاس چهارم ابتدایی بیافتید ولی این شعرمنویاد پدرم میاندازه که با قامت خمیده چند ساله بار مسیولیت مادر بیمارم رو که سکته کرده صبورانه بدوش میکشه .(آیا هنوز هم چنین همراهانی پیدا میشن؟) |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 10:16 توسط نگین |
|
|
گفتند: مسافری آمده از راهی دور وبا خودش باران آورده،باران عشق! وتوسراسیمه آمدی. مسافر بارانی عشق را در دستهای تو گذاشت ورفت. وتواما.... با دستهایت چه کردی؟! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 17:38 توسط نگین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
رسول اکرم میفرمایند:
ارزش محبت به مدت آن است نه به مقدار آن . |
| پیوندهای روزانه |
|
آرشیو پیوندهای روزانه |
| نویسندگان |
|
نگین نگین |
|
RSS
|