![]() |
![]() |
|
| ادبی |
|
رفته بودم سر حوض تا ببینم شاید، عکس تنهایی خود را در آب آب در حوض نبود ماهیان می گفتند: (( هیچ تقصیر درختان نیست. ظهر دم کردهء تابستان بود، پسر روشن آب ، لب پاشویه نشست و عقاب خورشید، آمد اورا به هوا برد که برد. به درک راه بنردیم به اکسیژن آب. برق ازپولک ما رفت که رفت. ولی آن نور درشت، عکس آن میخک قرمز در اب که اگر باد می آمد دل او، پشت چینهای تغافل میزد، چشم ما بود. روزنی بود به اقرار بهشت. تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی،همت کن و بگو : ماهی ها ، حوضشان بی آب است . باد میرفت به سر وقت چنار من به سر وقت خدا میرفتم
(به بهانه کمبود آب در مشهد)
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 8:38 توسط نگین |
|
|
از فاطمه اکتفا به نامش نکنید هر کس که درو محبت زهرا نیست میلاد سراسر نور ام الا ئمه حضرت فاطمه (س) بر همه شیعیان مبارک باد _ _ _ _ _
با قوافی چهار پایه ای خواهم ساخت و با اوزان سنگ سنباده ای آنگاه ...... با سگک تسمهء کمر بند آنها را به کول خواهم بست ودر کوچه ها داد خواهم زد : آی.... قند شکن....... چاقو ....... احساس... تیز میکنیم . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 9:6 توسط نگین |
|
|
حواسم رفته بود به آدمهای تو خیابون،ماشینا پشت چراغ قرمز هی الکی بوق میزدند/موتورسوارها از لابلای ماشینها و آدمها ویر ا ژ میدادند،پیاده هاسر در گریبان تند تند میرفتندگاهی بهم تنه میزدند و بدون عذر خواهی براهشان ادامه میدادند. هیچکس به دیگری لبخند نمی زد/ هیچکس احوال دیگری را نمی پرسیدو هیچکس از طبیعت موجود لذت نمیبرد. قیافهء آدما درهم رفته ، بعضی عصبانی _ بعضی افسرده ، همه گیج و منگ بودند. از گور برخاستگان را می مانستند/ و مثل مورچه هایی که بدنبال هم می دوند همه جا میدویدند ،گاهی دور می زدند و باز بر میگشتند سر جای اولشان / مثل فیلمهایی که تند کرده باشند ...... یهو سرم گیج رفت و حالم بهم خورد. خودم رو به یک گل فروشی رسوندم تا زندگی را احسا س کنم و نفسی بکشم . ( و هیچ کس نمی دانست آن پرندهء گریخته از قفس نامش ایمان بود |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 7:40 توسط نگین |
|
|
تقدیم به ساحت مقدس امام زمان (عج) :
ای که ز دیده غایبی ،در دل ما نشسته ای حسن تو جلوه می کند، وین همه پرده بسته ای خاطر عام برده ای ، خون خواص خورده ای ما همه صید کرده ای ، خود ز کمند جسته ای از دگری چه حاصلم ، تا زتو مهر بگسلم؟ هم تو که خسته ای دلم، مرهم ریش خسته ای گر به جراحت و الم، دل بشکسته ای چه غم می شنوم که دم به دم ، پیش دل شکسته ای |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم تیر 1385ساعت 8:29 توسط نگین |
|
|
ای وای مادرم
ای وای مادرم ای وای مادرم ای وای.........
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 9:23 توسط نگین |
|
|
کار می کرد زیر دست مدیر دختر خوشگلی چو ماه منیر داشت روزی مدیر دور اندیش کار مرموز و مشکلی در پیش با معاون به مشورت بنشست در بروی مراجعین در بست وسط بحث و گفتگو ناگاه داخل اندر اتاق گشت آن ماه گل رخسارش از نشاط شکفت خنده ای کرد و با مدیر بگفت کز سفر خانم شما امروز باز گشته است خرم و پیروز اینک از داخل سرای شما تلفن می کند برای شما شوق دیدار دارد و زآنرو بهرتان بوسه می فرستد ا و چون سرش گرم کار بود آن مرد حرف وی را درست درک نکرد گفت: الحال، من گرفتارم با معاون کمیسیون دارم هر چه داد او،بگیر با تعجیل سر فرصت به من بده تحویل !!! (ابوالقاسم حالت) · اول تیر ماه تولد یکی از دوستان وبلاگ نویسه * · امیدوا رم هر جا هستند خودشون وخانواده شون سالم باشند*
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم تیر 1385ساعت 10:30 توسط نگین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
رسول اکرم میفرمایند:
ارزش محبت به مدت آن است نه به مقدار آن . |
| پیوندهای روزانه |
|
آرشیو پیوندهای روزانه |
| نویسندگان |
|
نگین نگین |
|
RSS
|