تبليغاتX
با من بخوان
ادبی

 

حرفها با تو دارم

 

با تو ای مرغی که می خوانی نهان از چشم

 

وزمان را با صدایت می گشایی

 

چه ، ترا دردی است

 

کز نهان خلوت خود می زنی آوا

 

ونشاط زندگی را از کف من می ربایی

 

در کجا هستی نهان ای مرغ

 

زیر تور سبزه های تر

 

یا درون شاخه های شوق؟

 

می پری از روی چشم سبز یک مرداب

 

یا که می شویی کنار چشمهء ادراک بال و پر؟

 

هر کجا هستی ، بگو با من

 

روی جاده نقش پایی نیست از دشمن

 

آ فتا بی شو!

 

رعد دیگر پا نمی کوبد به بام ابر

 

مار برق از لانه اش بیرون نمی آید.

 

و نمی غلتد دگر زنجیر طوفان بر تن صحرا،

 

روز خاموش است ، آ رام است .

 

از چه دیگر می کنی پروا ؟

 

                                 (سهراب)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 7:51  توسط نگین | 

دوستان سلام:

(با عرض پوزش به سبب تاخیر)

دیروز گلستان سعدی رو مطالعه میکردم به حکایتی بر خوردم که خیلی برام جالب بود

(شاید بدلیل اینکه در مورد خودم مصداق داشته)

بهر حال این حکایت رو تقدیم میکنم به همه کسا نی که احیانا کدورتی از کسی بدل دارند

امیدوارم ازش در رفع کدورتها استفاده بشه:

 

(( رفیقی داشتم که سالها با هم سفر کرده بودیم ونمک خورده و بیکران حقوق صحبت

 

ثابت شده ، آخر بسبب نفعی ا ندک آ زار خاطر من روا داشت و دوستی سپری شد. با این

 

همه از هر دو طرف دلبستگی بود ، که شنیدم روزی دو بیت از سخنان من در مجمعی

 

همی گفتند:

               نگارمن چودرآیدبخنده نمکین     نمک زیاده کندبر جراحت ریشان

 

             چه بودی ارسرزلفش بدستم افتادی    چوآستین کریمان بدست درویشان

 

طایفه درویشان بر لطف این سخن آفرین بردند واوهم درین جمله مبالغه کرده بودوبر فوت

 

صحبت قدیم تاسف خورده وبخطای خویش اعتراف نموده، معلوم کردم که از طرف او هم

 

رغبتی هست. این بیتها فرستادم و صلح کردیم:

 

     نه مارا در میان عهدو وفا بود؟           جفا کردی وبدعهدی نمودی

 

    بیک بار از جهان دل درتو بستم           ندانستم که برگردی بزودی

 

   هنوزت گر سر صلحست بازآی            کزان مقبول تر باشی که بودی))    

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 8:24  توسط نگین | 

 

اغلب اوقات با خود می اندیشم خدا با همچو منی چه خواهد کرد؟

و در این مواقع زمزمه میکنم :

 

(( بود آ یا که در میکده ها بگشایند؟))

 

 

از تنگنای محبس تاریکی

 

از منجلاب تیرهء این دنیا

بانگ پر از نیاز مرا بشنو

آ ه ای خدای قادر بی همتا

 

یکدم ز گرد پیکر من بشکاف

بشکاف این حجاب سیاهی را

شاید درون سینهء من بینی

این مایهء گناه و تباهی را

 

دل نیست این دلی که بمن دادی

در خون تپیده آه رهایش کن

یا خالی از هوا و هوس دارش

یا پایبند مهر و وفایش کن

 

تنها تو آگهی و تو میدانی

اسرار آن گناه نخستین را

تنها تو قادری که ببخشایی

بر روح من صفای نخستین را

 

از دیدگان روشن من بستان

شوق به سوی غیر دویدن را

لطفی کن ای خدا و بیاموزش

از برق چشم غیر رمیدن را

 

عشقی به من بده که مرا سازد

همچون فرشتگان بهشت تو

یاری بمن بده که در او بینم

یک گوشه از صفای سرشت تو

 

آه ای خدا که دست توانایت

بنیان نهاده عالم هستی را

بنمای رو و از دل من بستان

شوق گناه و نفس پرستی را

 

راضی مشو که بنده نا چیزی

عاصی شود به غیر تو رو آرد

راضی مشو که سیل سرشکش را

در پای جام باده فرو بارد

 

از تنگنای محبس تاریکی

از منجلاب تیرهء این دنیا

بانگ پر از نیاز مرا بشنو

آه ای خدای قادر بی همتا

                                  (فروغ)

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 8:32  توسط نگین | 

سلام به عزیزان همراه:

پست امروزمو تقدیم میکنم به تانی عزیز

امیدوارم بخونه و بدونه که جاش همیشه سبزه:

 

بزرگ بود/ واز اهالی امروز بود

وبا تمام افقهای باز نسبت داشت

و لحن اب و زمین را چه خوب می فهمید

صداش/ به شکل حزن پریشان واقعیت بود

و پلکهاش / مسیر نبض عناصر را

به ما نشان میداد.

و دستهاش/ هوای صاف سخاوت را

ورق زد.

و مهربانی را / به سمت ما کوچاند.

به شکل خلوت خود بود

و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش ر ا

برای ایینه تفسیر می کرد.

واو به شیوه   باران پر از طراوت تکرار بود.

و او به سبک درخت/ میان عا   فیت نور منتشر میشد.

همیشه کودکی باد را صدا می کرد.

همیشه رشته صحبت را

به چفت اب گره میزد.

برای ما یکشب/ سجود سبز محبت را

چنان صریح ادا کرد

که ما به عاطفهء سطح خاک دست کشیدیم

ومثل لهجهء یک سطل اب تازه شدیم.

وبارها دیدیم/ که با چقدر سبد

برای چیدن یک خوشه بشارت رفت

ولی نشد که روبروی وضوح کبوتران بنشیند

ورفت تا لب هیچ

وپشت حوصلهء نورها دراز کشید

و هیچ فکر نکرد

که ما میان پریشانی تلفظ درها

چقدر تنها ماندیم.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 8:1  توسط نگین | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
رسول اکرم میفرمایند:

ارزش محبت به مدت آن است نه به مقدار آن .

پیوندهای روزانه

آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
نویسندگان
نگین
نگین
پیوندها
صبح است ساقیا قدحی پر شراب کن
نماز در خم آن ابروان محرابی(جناب بزرگ)
همراز
کلبه خانم کوچولو
کویر سرد
کاواک
ارتش سایه ها
ایساتیس
اسب وحشی
امید زندگی
باران
پردیس مهتاب
خلوت
درد دلهای عاشق و معشوق
راه اندیشه
ساحل غم
شاخه سبز خیال
شرح فراق
صبح بهاری
علی صرفی
لیمو ترش
لبگزه
یاد داشتهای یک دانشجو
لقاءالله
نون و پنیر
راز گشایی
چراگاه
این هفته هم گذشت
بانوی اردیبهشت
سکوت
فراتر از آسمان
سلاله
بهترین ها فقط در اینجا
اکنون نیمه شب است
خم ابروی تو
متن ادبی
جاکتابی
خاطرات خنزر پنزری ام
عقاب شرق
بانوی سیب (غریبه)
طپش یک قلب تنها
گلهای زندگی من (هستی)
راز نهان (مریم خانوم)
رهگذر عمر
کاریکلماتور
خبر نگار
حرفهایی برای نگفتن
خاطرات یک بیمار روانی
پلخمون
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM