![]() |
![]() |
|
| ادبی |
|
فرا رسيدن اربعين حسيني / رحلت پيامبر اكرم / شهادت امام حسن (ع)/ وشهادت امام رضا (ع)را
به همه مسلمانان ودوستانم تسليت مي گويم.
راستش مي خواستم يك بهاريه از حافظ بنويسم ولي اين سهيل خان چنان حافظو محكم گرفته
كه نتونستم چيزي ازش كش برم /فقط يه بيت گيرم اومد كه تقديم مي كنم به همه دوستان عزيز.
بعزم توبه سحر گفتم استخاره كنم
بهار توبه شكن مي رسد چه چاره كنم .
بهارتان سبز و دلتان خوش .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 18:37 توسط نگین |
|
|
گفته اند : نوروز روز نخستین افرینش است که اورمزد دست به خلقت جهان زد وشش روز در این کار بود و ششمین روز / خلقت جهان پایان گرفت) چه افسانه زیبایی/ راستی مگر هر کسی احساس نمی کند که نخستین روز بهار گویی نخستین روز افرینش است؟ اگر روزی خدا جهان را اغاز کرده مسلما ان روز نوروز بوده / مسلما بهار نخستین فصل و فروردین نخستین ماه و نوروز نخستین روز افرینش است . هرگز خدا جهان و طبیعت را با پاییز وزمستان یا تابستان اغاز نکرده است. مسلما در اولین روز بهار سبزه ها روییدن و رودها رفتن وشکوفه ها سر زدن را اغاز کرده اند/بیشک روح در این فصل زاده و عشق در این روز سر زده است. وافتاب در نخستین روز نوروز طلوع کرده است / همچنا نکه انتخاب علی (ع) به وصایت و ولایت در غدیر خم در این روز بوده است. وما در این نخستین لحظات اغاز افرینش / روز اورمزد/ اتش اهورایی نوروز را باز بر می افروزیم و با همه نسلهای تاریخ ملتمان پیمان می بندیم و بدینگونه (بودن خویش) را بعنوان یک ملت در تند باد ریشه برانداز زمانها ( خلود و جاودانگی ) می بخشیم. (( نوروز تان پیروز )) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 8:24 توسط نگین |
|
|
( میلاد امام موسی کاظم(ع)برهمه شیعیان مبارک) تنها در بی چراغی شبها می رفتم دستهایم از یاد مشعلها تهی شده بود همه ستاره هایم به تاریکی فرو رفته بودند مشت من ساقه خشک تپش ها را می فشرد لحظه ام از طنین ریزش پیوند ها پر بود تنها می رفتم / می شنوی؟ تنها من از شادابی باغ زمردی کودکی براه افتاده بودم ایینه ها انتظار تصویرم را می کشیدند درها عبور غمناک مرا می جستند ومن میرفتم/ می رفتم تا در پایان خود فرو افتم ناگهان تو از بیراهه لحظه ها ـ میان دو تاریکی ـ به من پیوستی صدای نفسهایم با طرح دوزخی اندامت در امیخت همهء تپشهایم از ان تو باد/ چهرهء به شب پیوسته ء تپشهایم من از برگ ریز سرد ستاره ها گذشته ام تا در خطهای عصیانی پیکرت شعله ء گمشده را بربایم دستم را به سراسر شب کشیدم زمزمهء نیایش را در بیداری انگشتانم دیدم خوشه فضا را فشردم/ قطره های ستاره در تاریکی درونم درخشید وسرانجام در اهنگ مه الود نیایش تو را گم کردم میان ما سرگردانی بیابانهاست میان ما / بی چراغی شبها/ بستر خاکی غربتها/ و فراموشی اتشهاست میان ما هزار و یکشب جستجوست.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 8:45 توسط نگین |
|
|
سالی گذشته است. زان ماجرا که عشق من و او ازان شکفت. زان شام ها که غصه تنهاییم شنفت. در ان شب امید چشمان او به سبزی مرداب سبز بود. در گوش من ترانه نیزار می سرود. اغوش مهر او / گرمای بیکرانه ظهر کویر داشت. زان ماجرای تلخ سالی گذشته است. و اما یک سوال: چندی پیش داشتم سر رسید روی میز کارمو ورق میزدم و جملات کوتاهی رو که معمولا پایین یا بالای سر رسید ها مینویسند میخوندم . جمله ای دیدم که برام جالب بود از این نظر که توی یک سر رسید اداری نوشته بود . بهر حال بد ندیدم اونو اینجا مطرح کنم تا نظر دوستانمو راجع به این جمله بدونم / لطفا به دوستاتون هم بگید نظرشون رو بگن. اون جمله این بود. (ان جا که ازدواجی بدون عشق صورت گیرد حتما عشقی بدون ازدواج رخنه میکند .) نظر شما چیه؟
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 8:45 توسط نگین |
|
|
( چند روزه دست و دلم به قلم نمیره ولی درد دل کردن بهتره تا تلبار کردن اونا) تاریخ تکرار شدودست بنی امیه و بنی العباس از استین دشمنان امروز بیرون امد و بارگاه اجداد طاهرین ما را ویران کرد و دل امام زمان (عج) وسادات خون شد. ای مگس حضرت سیمرغ نه جولانگه توست عرض خود می بری و زحمت ما میداری بار خدایا: به تو پناه میبریم از تباهکاریهای شیطان و از حیله و چاره جویی و فکرهای او. بار خدایا:او را بجای ما ببعضی از دشمنانت مشغول ساز و با نیکی نگهداریت ما را ازو نگهدار و مکر او را از ما دور دار واو رااز ما فرار ده و نشانه پایش را از ما ببر. بار خدایا:امید او را از ما ببر/ اورا از حرص به ما باز دار . بار خدایا: لشکرش را شکست ده و مکرش را بی بهره گردان وپناهگاهش را ویران ساز و بینی اش را بخاک مال. (امین) ( گزیده ای از دعای ۱۷ صحیفه سجادیه)
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم اسفند 1384ساعت 16:13 توسط نگین |
|
|
( شوخی رهی با زنان )
شب چو بوسیدم لب گلگون او گشت لرزان قامت موزون او زیر گیسو کرد پنهان روی خویش ماه را پوشید با گیسوی خویش گفتمش: ای روی تو صبح امید در دل شب بوسه ما را که دید؟ قصه پردازی در این صحرا نبود چشم غمازی بسوی ما نبود غنچه خاموش او چون گل شکفت بر من از حیرت نگاهی کرد و گفت: با خبر از راز ما گردید شب بوسه ای دادیم و انرا دید شب بوسه را شب دیدو با مهتاب گفت ماه خندید و به موج اب گفت موج دریا/ جانب پارو شتافت راز ما گفت و به دیگر سو شتافت قصه را پارو به قایق باز گفت داستان دلکشی زان راز گفت گفت قایق هم به قایق بان خویش انچه را بشنید از یاران خویش مانده بود این راز اگر در پیش او دل نبود اشفته از تشویش او لیک درد اینجاست کان نا پخته مرد با زنی ان راز را ابراز کرد لا جرم فردا ازان راز نهفت قصه گویان قصه ها خواهند گفت زن به غمازی دهان وا میکند راز را چون روز افشا میکند * راستی فکر میکنید خانمها اینطوریند؟
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 8:12 توسط نگین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
رسول اکرم میفرمایند:
ارزش محبت به مدت آن است نه به مقدار آن . |
| پیوندهای روزانه |
|
آرشیو پیوندهای روزانه |
| نویسندگان |
|
نگین نگین |
|
RSS
|