![]() |
![]() |
|
| ادبی |
|
با سلام به دوستان خوبم و با عرض معذرت از اینکه چند روز غیبت داشتم ولی باور کنید غیبتم موجه بوده ایناهاش مامانمو اوردم ( اینم واسه اینکه باور کنید چقدر دلم واسه همه تنگ شده)
دلم گرفته / دلم عجیب گرفته است وهیچ چیز /نه این دقایق خوشبو که روی شاخه نارنج میشود خاموش. نه این صداقت حرفی که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست. هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند. وفکر میکنم که این ترنم موزون حزن تا به ابد شنیده خواهد شد. ـچرا گرفته دلت مثل انکه تنهایی؟ ـ چقدر هم تنها! ـ خیال می کنم دچار ان رگ پنهان رنگها هستی. ـ دچار ؟ ـ دچار یعنی عاشق/ وفکر کن که چه تنهاست اگر که ماهی کوچک دچار ابی دریای بیکران باشد. ـ چه فکر نازک غمناکی! ـ وغم تبسم پنهان نگاه گیاه است. ـخوشا به حال گیاهان که عاشق نورند و دست منبسط نور روی شانه انهاست ـ نه/ وصل ممکن نیست / همیشه فاصله ای هست دچار باید بود وگرنه زمزمهء حیرت میان دو حرف حرام خواهد شد. ـ وعشق صدای فاصله هاست / صدای فاصله هایی که غرق ابهامند. ـ صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند و با شنیدن یک هیچ هم میشوند کدر. و عاشق همیشه تنهاست. ـ دلم عجیب گرفته / //// خیال خواب ندارم. /۰سهراب سپهری) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 16:57 توسط نگین |
|
|
کشتی شکست خورده طوفان کربلا
در خاک و خون تپیده به میدان کربلا گر چشم روزگار بر او فاش می گریست خون می گذشت از سر ایوان کربلا نگرفت دست دهر گلابی بغیر اشک زان گل که شد شکفته به بستان کربلا از اب هم مضایقه کردند کوفیان خوش داشتند حرمت مهمان کربلا بودند دیو و دد همه سیراب و می مکید خاتم ز تشنگی سلیمان کربلا اه از دمی که لشکر اعدا نکرد شرم کردند رو به خیمه ء سلطان کربلا اندم فلک به اتش غیرت سپند شد کز خوف خصم از حرم افغان بلند شد (کاش حرفمون با عملمون یکی بود) التماس دعا
|
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 17:36 توسط نگین |
|
|
زمان ان رسیده است/که دوست داشتن صدای نغز عاشقانه ای شود که از گلوی گرم تو طلوع میکند بیا کنار پنجره و خضر سبز پوش را که یک زمان بلندو تابناک ایستاده بوددرچمن و ابشارسبزریش اوزشیب سرخ گونه هاش رسیده بود تا به زیر سینه ئ قدیم این جهان و کاسه ای ز اب جاودانگی به دست داشت به من نشان بده بیا و قطره ای از ان پیاله رابه حلق من فرو چکان وافتاب را به من نشان بده که می لمد به روی سبزه های گرم نسیم را نشان بده که می وزد چنان خفیف و نرم/ که گوییا نمی وزد مرا به خواب عشق اول جوانیم رجوع داده ای به من بگو چگونه من جوان شوم بگو چگونه این جهان جوان شود بگو چگونه راز عاشقان عیان شود عطش برای دیدن تو سوخته زبان من به من بگو/ عطش چگونه بی زبان بیان شود تو مهربان من بیا کنار پنجره و پیش از انکه قد نیمه تیر من کمان شود بهار را به من نشان بده بگو که سرو سرفراز ما /دوباره در چمن چمان شود به چهره ها و راهها چنان نگاه میکنم که کور میشوم چه مدتی است دلبرا ندیده ام ترا؟ تو مهربان من بیا کنار پنجره هلال ابروان خویش را فراز بدر چهره ات برابرم نشان بده که خشکسال شعر من شکفته چون جنان شود شکسته بود کلک من /زیاس بی امان من تو مهربان من بیا کنار پنجره که تا بجای انکه بوریا شود نی زمان من خورد تراش عشق ـ نی ستان من نگاه اخر من اگر همین بود که لحظه ای/ فقط برای لحظه ای بهار منظر نگاه من شود تو مهربان من بیا کنار پنجره بهار را به من نشان بده و پیش از انکه شب فرا رسد وعمر مثل اب جاودانگی به عمق ان محال تیرگی نهان شود تو مهربان من بیا کنار پنجره که افتاب روح من عیان شود (براهنی)
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 8:27 توسط نگین |
|
|
از بیم وامید عشق رنجورم
ارامش جاودانه میخواهم
بر حسرت دل دگر نیفزایم
اسایش بیکرانه میخواهم
پا بر سر دل نهاده میگویم
بگذشتن از ان ستیزه جو خوشتر
یک بوسه زجام زهر بگرفتن
از بوسه اتشین او خوشتر
پنداشت اگر شبی به سرمستی
در دامن عشق او سحر کردم
شبهای دگر که رفته از عمرم
در دامن دیگران به سر کردم
دیگر نکنم ز روی نادانی
قربانی عشق او غرورم را
شاید که چو بگذرم ازو یابم
ان گمشده شادی و سرورم را
ان کس که مرا نشاط و مستی داد
ان کس که مرا امید و شادی بود
هرجا که نشست بی تامل گفت:
او یک زن ساده لوح عادی بود
می سوزم ازین دورویی و نیرنگ
یکرنگی کودکانه میخواهم
ای مرگ ازان لبان خاموشت
یک بوسه جاودانه میخواهم
رو پیش زنی ببر غرورت را
کاو عشق تو را به هیچ نشمارد
ان پیکر داغ و دردمندت را
با مهر به روی سینه نفشارد
عشقی که تو را نثار ره کردم
در سینه دیگری نخواهی یافت
زان بوسه که که بر لبانت افشاندم
سوزنده تر اذری نخواهی یافت
در جستجوی تو و نگاه تو
دیگر ندود نگاه بی تابم
اندیشه ان دو چشم رویایی
هرگز نبرد ز دیدگان خوابم
دیگر به هوای لحظه دیدار
دنبال تو دربدر نمیگردم
دنبال تو ای امید بی حاصل
دیوانه و بی خبر نمیگردم
در ظلمت ان اتاقک خاموش
بیچاره ومنتظر نمی مانم
هر لحظه نظر به در نمی دوزم
وان اه نهان به لب نمی رانم
ای زن که دلی پر از صفا داری
از مرد وفا مجو مجو هرگز
او معنی عشق را نمی داند
راز دل خود به او مگو هرگز
(فروغ)
(با عرض معذرت از همه اقایون باوفا)
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم بهمن 1384ساعت 8:43 توسط نگین |
|
|
دوستی می گفت:غمهایت را روی شنها بنویس تا باد انرا ببرد/ وشادیهایت را روی سنگ تا همیشه بماند.هر چند همیشه شادیها کمتر از غمهاست. ولی من می گویم :هر وقت کسی دلت را شکست/ میخی بر دیوار بکوب:اگر برای دلجویی امد میخ را از دیوار بیرون بیاور/ایا جای انرا بر دیوار نمی بینی؟ پس چگونه میتوان غمها را بر شن نوشت؟ (اینهم چند جمله از جبران خلیل جبران) پروردگارا:به من ارامش ده:تا بپذیرم انچه را که نمیتوانم تغییر دهم. دلیری ده: تا تغییر دهم انچه را میتوانم تغییر دهم. بینش ده: تا تفاوت این دو را بدانم. مرا فهم ده: تا متوقع نباشم دنیا و مردم ان مطابق میل من رفتار کنند.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم بهمن 1384ساعت 8:22 توسط نگین |
|
|
به دریا فکر می کردم که چگونه هر روز هزاران بار سر به پای ساحل میگذارد. واورا چنان عاشقانه در اغوش میگیرد که هیچ عاشقی .............. به ساحل فکر میکردم که هر بار چگونه با هزاران ناز دریا را از خود میراند. وباز اورا به خویش میخواند. ودریا این عاشق صبور قرنهاست که با طلوع خورشید سر به پای ساحل می ساید وبا غروب خورشید او را در بر میگیرد و هرگز خسته نمیشود. تو در چشم من همچو موجی خروشنده و سرکش و نا شکیبا که هر لحظه ات میکشاند به سویی نسیم هزار ارزوی فریبا
تو موجی تو موجی و دریای حسرت مکانت پریشان رنگین افقهای فردا نگاه مه الودهء دیدگانت
تو دایم به خود در ستیزی تو هرگز نداری سکونی تو دایم ز خود میگریزی تو ان ابر اشفته نیلگونی
چه میشد خدایا........ چه می شد اگر ساحلی دور بودم؟ شبی با دو بازوی بگشوده خود تو را می ربودم .....تو را می ربودم |
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم بهمن 1384ساعت 7:25 توسط نگین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
رسول اکرم میفرمایند:
ارزش محبت به مدت آن است نه به مقدار آن . |
| پیوندهای روزانه |
|
آرشیو پیوندهای روزانه |
| نویسندگان |
|
نگین نگین |
|
RSS
|