![]() |
![]() |
|
| ادبی |
|
عید امد و عید امد /یاری که رمید امد علی ای همای عیدانه فراوان شد / تا باد چنین بادا رحمت یاری که دلم خستی / دربررخ ما بستی تو چه ایتی غمخواره ئ یاران شد/ تا باد چنین بادا خدا را روز عید خونه ما چه خبره همه دوستان رو به صرف شربت وشیرینی وماچ وبوسه دعوت میکنم اخه ما سیدیم (در این روز عزیز برای شفای همه بیماران دعا کنیم) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم دی 1384ساعت 8:39 توسط نگین |
|
|
روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت روزی که کمترین سرود بوسه است وهر انسان/ برای هر انسان / برادری است قفل افسانه ای است وقلب برای زندگی بس است روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است تا تو بخاطر اخرین حرف دنبال سخن نگردی روزی که اهنگ هر حرف زندگی است تا من بخاطراخرین شعر رنج جستجوی قافیه نبرم روزی که هر لب ترانه ای است تا کمترین سرود بوسه باشد روزی که تو بیایی برای همیشه بیایی و مهربانی با زیبایی یکسان شود روزی که ما برای کبوتر هایمان دانه بریزیم ومن انروز را انتظار میکشم حتی روزی که دیگر نباشم (شاملو) |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم دی 1384ساعت 8:52 توسط نگین |
|
|
به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند
که تو در برو ن چه کردی که درون خانه ایی (به امید روزی که دلهای ما قربانی عشق او شود) عید قربان مبارکباد واما بعد: خسته که می شی دلت یه چیزی میخواد دلتنگ که می شی بازم دلت یه چیزی می خواد اما نه مثل همیشه/یه چیزی میخوای از جنس اسمون: (یادمه چند وقت پیش یه جایی /یه نفری /به یه دلیلی(!)به من برای تحمل دردورنج استفاده از یک مخدر را پیشنهاد کرد. من دیدم بد پیشنهادی نیست رفتم وقویترین مخدر جهان(عشق)را انتخاب کردم. البته در فراموش کردن خاطرات بد وتحمل درد حرف نداره ولی.......... ( شب شراب نیرزد به بامداد خمار) نظر شما چیه؟
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم دی 1384ساعت 8:1 توسط نگین |
|
|
این شعر رو بیاد روزهایی تلخ از زندگیم گفتم(صحنه هایی نه چندان شیرین از سناریوی زندگی من)هر چند این خاطرات تلخ هرگز از زندگی من بیرون نخواهند رفت و همیشه سایه شوم انرا حس میکنم ولی سعی کردم در این شعر نشان دهم که نیروی عشق وامید به زندگی بر هر نیرویی غلبه میکند با کمک خدا. نقش تازیانه های تلخ سرنوشت جای پای کهنه روزگار من مانده بر غرور سینه ام هنوز سردوتیره خاطرات پر غبار من مانده تا که دست پر نوازشی زخم کهنه را زداید از تنم مانده تا به یمن بوسه ای نقش غصه را ز سینه بر کنم امدی و با نگاه گرم تو اب شد یخ جراحتی که مانده بود پیش از انکه دست تو براندش دل زسینه گرد غصه را تکانده بود میدهد شفا به جان خسته ام مرهم دو نرگس خراب تو میدهد سرود زندگی به من ان لبان مست وپر شراب تو من طراوت دلی چو نو بهار من سخاوت دو دست مهربان من طلوع عشق تازه در توام ای یگانه در کنار من بمان (از دوستان صاحبنظر میخوام که اشکالات شعری منو بگن) |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم دی 1384ساعت 8:57 توسط نگین |
|
|
روزی بجای لعل وگهر سنگریزه ای بردم به زرگری که بر انگشتری نهد بنشاندش به حلقه زرین عقیق وار انسان که داغ بر دل هر مشتری نهد زرگر زمن ستاندوبراوخیره بنگریست وانگه بخنده گفت که این سنگریزه چیست؟ حیف ایدم ز حلقه زرین که این نگین نا چیزوخوارمایه وبیقدروبی بهاست شایان دست مردم گوهرشناس نیست در زیرپافکن که بر انگشتری خطاست هر سنگ بد گهرنه سزاوار زینتست بازرسرخ سنگ سیه راچه نسبت است گفتم به خشم زرگرظاهرپرست را: کای خواجه لعل نیز زاغوش سنگ خاست زان روگرانبهاست که همتای ان کمست اری هر انچه نیست فراوان گرانبهاست وین سنگریزه ای که فراچنگ من بود خوارش مبین که لعل گران سنگ من بود روزی به کوهپایه من وسرونازمن بودیم ره سپر به خم کوچه باغها این سو روان به شادی وان سو دوان بشوق لبریز کرده از می عشرت ایاغ ها ناگاه چون پری زادگان ان پری فتاد وزدردپا زپویه و بازیگری فتاد اسیمه سر دویدم و در بر گرفتمش کز دست رفت طاقتم از درد پای او بر پای نازنین چو نکو بنگریستم اگه شدم ز غم جانگزای او در یافتم که پنجه ان ماه رنجه است وزسنگریزه ای بت من در شکنجه است من خم شدم به چاره گری دربرابرش وان مه نهاد بر کف من پای نرم خویش شستم به اشک پای وی و چاره ساختم ان داغ را به بوسه لبهای گرم خویش وین گوهری که در نظرت سنگ ساده است بر پای ان پری چو رهی بوسه داده است ایاغ=پیاله شراب (کاش رهی بود وعشقهای امروزی رو میدید)
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم دی 1384ساعت 7:57 توسط نگین |
|
|
و در اغاز هیچ نبود / کلمه بود/ وان کلمه خدابود/ وخدا افریدگار بود/ ودوست داشت بیافریند/ زمین را گسترد. ودریاهارااز اشکهایی که در تنهایی اش ریخته بود پر کرد. وکوههای اندوهش را/ که در یگانگی دردمندش بر دلش توده گشته بود/بر پشت زمین نهاد. وجاده ها را ـکه چشم به راهی های بی سودوبی سرانجامش بودـ بر سینه کوهها و صحراها کشید. واز کبریا یی بلند وزلالش اسمان را بر افراشت . ورنگ نوازشهای مهربانش را به ابرها بخشید. ورنگ عشق را به طلاارزانی داد. و بر پرده حریر طلوع سیمای زیبا وخیال انگیز امید را نقش کرد. ودرششمین روز / سفر تکوینش را به پایان برد. در نهمین روز خلقت/نخستین رود به کناره اقیانوس تنها رسید/و اقیانوس که از اغاز ازل در حفره عمیقش دامن کشیده بود/چند گامی از ساحل خویش رودرا به استقبال /بیرون امد// ورود ارام و خاموش خود را ـ به تسلیم ونیازـپهن گسترد وپیشانی نوازش خواه خویش پیش اورد// واقیانوس ـ به تسلیم ونیاز ـ لبهای نوازشگر خویشرا پیش اورد و بران بوسه زد واین نخستین بوسه بود. ودریا تنهای اواره وقرار جوی خود را در اغوش کشید. واورا به تنهایی عظیم و بیقرار خویش باز اورد. واین نخستین وصال دو خویشاوند بود. واین در بیست و هفتمین روز خلقت بود وخدا مینگریست . روزها وشبها امدند ورفتند اما خدا همچنان تنها ماند/ افریده هایش اورا نمی توانستند دید/ نمیتوانستند فهمید/ می پرستیدندش اما نمی شناختندش. کسی نمی خواست .کسی نمیدید. کسی عصیان نمی کرد.کسی عشق نمی ورزید. کسی نیازمند نبود. کسی درد نداشت و ........ و خدا چشم براه اشنا بود. وخدا انسان را افرید واین نخستین بهار خلقت بود.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم دی 1384ساعت 14:46 توسط نگین |
|
|
دیده ام سوی دیار تو ودر کف تو از تو دیگرنه پیامی نه نشانی نه به ره پرتو مهتاب امیدی نه به دل سایه ای از راز نهانی دشت تف کرده و بر خویش ندیده نم نم بوسه باران بهاران جاده ای گم شده در دامن ظلمت خالی از ضربه پاها ی ستوران تو به کس مهر نبندی مگر اندم که ز خود رفته در اغوش تو باشد لیک چون حلقه بازو بگشایی نیک دانم که فراموش تو باشد کیست ان کس که تو را برق نگاهش می کشد سوخته لب در خم راهی؟ یا در ان خلوت جادویی خاموش دستش افروخته فانوس گناهی تو به من دل نسپردی که چو اتش پیکرت را ز عطش سوخته بودم من که در مکتب رویایی زهره رسم افسونگری اموخته بودم بر تو چون ساحل / اغوش گشودم در دلم بود که دلدار تو باشم وای بر من که ندانستم از اول روزی اید که دل ازار تو باشم بعد ازین از تو دگر هیچ نخواهم نه درودی /نه پیامی/نه نشانی ره خود گیرم وره بر تو گشایم زانکه دیگر نه تو انی /نه تو انی (امیدوارم بخونی) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم دی 1384ساعت 8:51 توسط نگین |
|
|
بیا تا قدر یکدیگر بدانیم که تا ناگه ز یکدیگر نمانیم
بیا تا مهربانی پیشه سازیم به مشتی زرق و زر خود را نبازیم
چه امد بر سر اقوام و خویشان که شد ان جمعشان اینسان پریشان؟
چرا خواهر ز خواهر می گریزد برادر با برادر میستیزد
چرا دختر ز مادر ننگ دارد پدر با بچه هایش جنگ دارد
چرا مهر و محبت کیمیا شد تمام ان رفاقت ها ریا شد
نبینی خنده ای بر روی لبها نه روز ارامشی داری نه شبها
نه کس را لحطه ای اسوده بینی به زشتی جمله را الوده بینی
نه اسایش نه ارامش نه راحت همه مشتاق یک ان استراحت
همه در گیر نوعی اضطرابند چه نفرینی است دایم در عذابند
به خود ایید عزیزان راه کج شد ازین رو زندگانیها فلج شد
چو مردم را عوض شد زندگانی شده این زندگانی زنده مانی
چرا یک روز روز خوش نبینیم همه سر در گریبان مینشینیم
به ظاهر خانه ها مان کاخ شاه است درونش یک جهان اندوه و اه است
در و دیوارها کاشی وسنگ است ولی هر خانه یک میدان جنگ است
تمام خیر و برکت ها بر افتاد طبیعت با شما مردم در افتاد
دگر از بذل و بخششها اثر نیست ز انصاف و مروتها خبر نیست
تمام کارها گشته ریایی نجابت شد عوض با بی حیایی
کسی را با کسی کاری نباشد اگر باری بود یاری نباشد
ز بس حرص و طمع در سینه دارند به هم مانند دشمن کینه دارند
خدایا راه من را راست گردان مرا قانع به نان و ماست گردان
مرا یاری نما تا یار باشم برای دوستان غمخوار باشم
(با عرض معذرت از دوستان مقداری از شعر بدلیل طولانی بودن حذف شد)
( در ضمن اگه فونتش بهم ریخته بود منو ببخشید چون خودمم بهم ریخته ام.)
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم دی 1384ساعت 8:57 توسط نگین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
رسول اکرم میفرمایند:
ارزش محبت به مدت آن است نه به مقدار آن . |
| پیوندهای روزانه |
|
آرشیو پیوندهای روزانه |
| نویسندگان |
|
نگین نگین |
|
RSS
|