![]() |
![]() |
|
| ادبی |
|
آه آه از دل من که ازو نیست به جز خون جگر حاصل من زانکه هر دم فکند جان مرا در تشویش چکنم با دل خویش؟
چه دل مسکینی که غمین میشود اندر غم هر غمگینی هم غم گرگ دهد رنجش و هم غصه میش چکنم با دل خویش؟
در دلم هست هوس که رسد در همه احوال به درد همه کس چه امیری متمول چه فقیری درویش چکنم با دل خویش
طفل عریانی/ چشم گریان و احوال پریشانی دید شد چنان سخت پریشان که مرا ساخت پریش چکنم با دل خویش
دیده ، گر دید فقیر ، بهر نان گرسنه ، آنگونه که از جان شده سیر. دل من سوخت براو، یا جگر من شده ریش چکنم با دل خویش؟
چه کنم ، دل نگذارد که برم حمله بدو زارم از دست عدو بسکه محتاط به بار آمده ودور اندیش چکنم با دل خویش؟
گر در افتم با مار نیست راضی دل من تا کشم از مار د مار لیک راضی است که از او بخورم صدها نیش چکنم با دل خویش؟
دارد این دل اصرار که من امروز شوم بهر جهانی غمخوار همه جا در همه وقت وهمه را درهمه کیش چکنم با دل خویش؟
از برای همه کس دل بیرحم دراین دوره بکار آید وبس نرود با دل پر عاطفه کاری از پیش چکنم با دل خویش؟؟؟؟؟؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 7:16 توسط نگین |
|
|
--- زیبا بود .آنقدر که در تمام مدت مشاوره که نگاهش میکردم باید در دلم میگفتم ( تبارک الله احسن الخالقین) --- جوان بود .آنقدر که در ۲۴ سالگی یک دختر ۵ساله داشت و ۲ سال بود که از همسرش جدا شده بود. --- با وفا بود .آنقدر که زندانی بودن شوهرش را بدون هیچ گله وشکایتی تحمل کرده بود تا بیایدوباز با هم زندگی کنند. --- ساده بود. آنقدر که وقتی ا زو پرسیدم شوهرت غیر ازین مشکلات( اعتیاد/ قاچاق مواد مخدر/ مشکل اخلاقی) مشکل دیگه ای هم داشت ؟ گفت نه او مرد خوبی!! بود فقط کمی بد دهن بود مثلا اگه غذا چند دقیقه دیر میشدظرف و کاسه را با فحشهای زشت به بیرون پرت میکرد.!!! --- مهربان بود. چون هنوز حاضربود با همسرش زندگی کند بخاطر ساغر کوچولو.
پ. ن۱ : این هفته که ساغر ۵ ساله از دیدن بابا ( طبق حکم دادگاه) برگشته بود مادرش را در حال رفتن به درمانگاه دید که برای زدن آمپول میرفت. ساغر به مامانش گفت مامان .چرا خودت آمپولتو نمیزنی ؟ مثل بابا یه کش بند به اینجای دستت و آمپول بزن.!!! پ.ن ۲: دادگاه بر چه اساسی به این به اصطلاح پدران حق دیدن و آموزش اعتیاد به فرزندان را میدهد. پ.ن۳ : گناه معصومیت زنان و فرزندان این افراد که هرآن ممکن است از دست برود به گردن کیست؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم خرداد 1388ساعت 8:59 توسط نگین |
|
|
همیشه همین طور بوده است کلماتِ ساده.....می آیند. زندگی می کنند و می میرند. تا ترانه ء تازه ای زاده شود. همیشه همینطور بوده است. قطراتِ تشنه... می آیند.زندگی می کنند و می میرند. تا ابرکِ بنفشه پوش اردیبهشتی شاید.. همیشه همین طور بوده است. شاعرانِ بزرگ... می آیند.زندگی می کنند و می میرند. تاردِ پای گرم ِ دیگری ...بر برف! و ما همه می آییم . زندگی می کنیم . وگاهی از دور برای هم دستی تکان می دهیم. و می میریم. تمام زندگی همین است. حالا به نشانی ِ شیراز برو و ببین از غیب ِ این لسان ِ ساده چه می وزد از واژه های این ورا.....
پ.ن۱: رحلت آیت الله بهجت را به تمامی شیعیان جهان و مقلد ان ایشان تسلیت می گویم. پ.ن ۲: اگه تو این چند روز کمتر به دوستان عزیز سر زدم بعلت بیماری پدرم درگیربودم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 8:19 توسط نگین |
|
|
سلام: تا حالا به این موضوع فکر کرده اید که چرا....... آنچه منع میشود جاذبه پیدا میکند .آنچه انکار میشود به اشاره فرا می خواندمان ؟ تنها آگاهی به بازیهای ذهن است که آزادمان می کند. نفی و انکار / بر عکس فرا خواندن و ترغیب است . ذهن همواره پیرامون آنچه که تحریم شده است می گردد.مانند زبان در دهان که همواره با جای خالی دندانِ کشیده شده بازی میکند.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 8:54 توسط نگین |
|
|
بهار با همه ء سبزه هایش وبا بلور چشمهای قرمز ماهی ش با لطافت راهی ش بهار با همهء یا سها و یاسمنهاش وسفره های پر از سین و سرکه ، سیب و سنجد و سمنو بهار با همهء صورتهای زیبا یش با همهء فریبایی ش بدون بودن تو جلوه ای ندارد فقط حضور تو ، بود تو . میتواند بهار آمده را با شکوه جلوه دهد. با شکوه دامنه های خیال دوست، خیال تو. تا سال ،سال ِعشق شود..... پ.ن: اللهم عجل لولیک الفرج
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 10:12 توسط نگین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
رسول اکرم میفرمایند:
ارزش محبت به مدت آن است نه به مقدار آن . |
| پیوندهای روزانه |
|
آرشیو پیوندهای روزانه |
| نویسندگان |
|
نگین نگین |
|
RSS
|