کف قفس پر بود از خاک و کاه و پوست ارزن و........
مرغ و خروسها جایشان تنگ بود.
جانبود کز کنند/ جانبود بایستند/ جا نبود بخوابند. مدام تو سر هم نوک میزدند و کاکل هم را میکندند
همه سردشان بود .همه گرسنه بودند.همه باهم بیگانه بودند.همه جا گند بود.همه مانند هم بودند و
هیچکس روزگارش بهتر از دیگری نبود
بناگاه در قفس باز شد ودستی سیاه سوخته و چرکین و رگ درآمده در میان هم قفسان به کند و
کاو در آمد.هم قفسان بوی مرگ آلود آشنایی شنیدند.چندششان شدو زیر بال و پر هم پنهان شدند.
دست همه جا گشت تا سرانجام بیخ بال جوجه ای را گرفت. اما هنوز دست وجوجه ای که در آن
تقلا میکرد ازقفس بیرون نرفته بود که دوباره آنها سرگرم چریدن درآن منجلاب شدند.
پای قفس در بیرون کارد تیزی برگلوی جوجه مالیده شد.آنها کنجکاو و ترسان وناتوان نگاه میکردند.
بوی مرگ در قفس پاشیده شده بود. اما چاره چه بود؟
هماندم خروس سرخ رویی نوک خودرا بر کاکل مرغ پا کوتاهی کوفت. در دم مرغک خوابید....
در گوشه ای دیگر شیون مرغی بلند شد مدتی دور خودش گشت . تخم دلمه بسته ای
در قفس رها شد در دم دست سیاه وچرکین تخم را ربود.
هم قفسان همه چرت میزدند و همه منتظر و چشم براه بودند.سرگشته و بی تکلیف.
رهایی نبود .جای زیست نبود. جای گریز نبودهمه با یک محکومیت دسته جمعی در سردی
و بیگانگی و تنهایی و سرگشتگی چشم براه بودند........
(خلاصه داستان قفس صادق چوبک)
پ.ن1 : اگه با این داستان حالتون گرفته شد منو ببخشید ولی عجیب بدلم نشست..
پ.ن2 : یلدا دختر سیاه موی بلند بالا یادگار مام وطن ،میوهء پاییز ایران
وعروس زمستان در راه است اورا برسفره مهرمان بنشانیم وبا
نسل فردا پیوندش دهیم.ایرانی بودن را فراموش نکنیم.
(باتشکرازدوست عزیزی که این متن زیباروبرام فرستاد)
وفتی که تیغه های زرین آفتاب دامن کشان روی از موجودات بر میتابد.
وفتی که پرندگان به آشیانه های خود برمیگردندومرغان خانگی به روی
یک پا می ایستند.
وقتی که خواهر کوجک من بخواب می رودوصاحب مزرعه ای که در
همسایگی ماست برای دوشیدن گاووگوسفندهایش فانوس سرخ رنگ
وسطل شیر را به دست میگیرد....
در آنوقت ای مهربان:
دیدگان من در ظلمت شب به ماه می نگرد تا نقش جهره ء تو رادر
آن ببیند.ماه آیینه ء رخسار توست.
پ.ن: الحمد لله الذی جعلنا من المتمسکین بولایت علی بن ابیطالب
(عید سعید غدیر برهمه دوستان عزیز مبارک)
ساعت 3 نیمه شب بود از شلوغی حرم کم شده بود مشغول صحبت با هم کشیکم بودم
که دکتر وارد کفشداری شد. از قرمزی بیش از حد چشمهایش معلوم بود که خیلی گریه
کرده. پیش از احوالپرسی با نگرانی گفتم چی شده دکتر؟
ودکتر بدون اینکه بمن جوابی بدهد سرش را به دیوار گذاشت و با شدت شروع به گریه کرد
بعد از چند دقیقه سرش را برداشت و گفت میرم داخل و زیارتی میکنم بعد میام برات میگم .
حدود نیم ساعت از رفتن دکتر گذشته بود .منکه خیلی نگران و دلواپس بودم هر لحظه به
ساعت نگاه میکردم ، بالا خره دکتر برگشت گفتم حالا بگو چی شده. گفت:
( امروز کشیک زندان بودم شب که میخواستم بیام بیرون اقسر نگهبان منو صدا زد و
گفت: دکتر میدونم خسته ای ولی دکتر کشیک شب نیومده وما امشب یک اعدامی
داریم اگه ممکنه قبل از رفتن اونو معاینه کن تا پرونده ش رو تکمیل کنیم وکارهای قبل
از مراسم اعدام رو انجام بدیم. قبول کردم وبا افسر نگهبان به داخل سلول اعدامی
رفتیم / دیدم جوانی است که روی تخت خوابیذه. پرسیدم جرمش چی بوده افسر نگهبان گفت قتل..ومنو با جوان تنهاگذاشت.
مشغول کارم شدم فشار خون/ نبض. معاینه قلب و...... ومشغول نوشتن نتیجه
معاینات درفرم مخصوص شدم. در سکون سلول متوجه شدم زندانی زیر لب چیزی
رازمزمه میکند ولی بو اسطه آهسته بودن صدایش نمیتوانستم بفهمم چه می گوید.
گفتم شاید وصیتی داشته باشد گوشم رو به دهانش نزدیک کردم تا صدایش رو
بهنر بشنوم . دیدم
بطور مکرر میگوید یا ضامن آهو ضامنم شو.یاضامن آهو ضامنم شو.یا ضامن آهو.....
بیرون آمدم فرم را به اقسر نگهبان دادم وپرسیدم ازخانواده مقتول کسی اینجانیست؟
گفت چرا پدر مقتول بیرون زندان است. گفتم میروم با او صحبتی بکنم .گفت فایده ای
ندارد چند سال است این جوان در زندان است وخیلی ها سعی کرده اند از پدرمقتول
رضایت بگیرند ولی نشده .حالا هم آمده برای اجرای حکم وتا چند ساعت دیگر
اعدام انجام میشود.
پیش پدر مقتول رفتم وبا او کمی حرف زدم از حرفهایی که قاتل زیر لب میگفت و
اینکه در عفو لذتی است که در انتقام نیست خلاصه نمیدانم چه گفتم . وقتی ساکت
شدم پیرمردگفت دکتر جوان تو را با چاقو جلوی چشمت نکشته اند تو نمیدانی
من چه میکشم من از خون فرزندم نمیگذرم.
به دفتر برگشتم / افسر نگهبان گفت منکه گفتم فایده ای ندارد جکم اعدام او از
تهران هم تایید شده .
در حال صحبت بودیم که سربازی آمد وگفت دکتر پدر مقتول با شما کار دارد. رفتم بیرون
پیرمرد گفت :
دکتر به اون جوون بگید اونو به امام رضا بخشیدم. خداحافظ.
دویدم و دستش را گرفتم گفتم کجا میروی باید رضایتت را کتبا اعلام کنی اورا تا
دوساعت دیگر اعدام میکنند.
پیر مرد را به دفتر افسر نگهبان بردم با قاضی کشیک تماس گرفته شد .با تهران هماهنگ
شد وخلاصه جوان از مرگ نجات پیدا کرد.
به سلول اعدامی رفتیم تا خبر را به او بدهم جوان بیچاره تا صدای باز شدن در را شنید از روی تخت به
زمین افتاد واز هوش رفت به گمان اینکه برای بردن او آمده اند.
او را به هوش آوردم وگفتم جوان دست به دامن خوب کسی زدی بلند شد
که ضامن آهو نجاتت داد.
جوان به پای پدرمقتول افتاده بود زار میزد ومیگفت حرم امام رضا کدام طرف است.
حالا من آمده ام
تا هم ازطرف خودم وهم از طرف آن جوان از امام رضا تشکر کنم.)
حرفهای دکتر تمام شد وتازه آن موقع متوجه شدم که من وهمکارم در تمام این مدت اشک میریختیم.
( مشخصات دکتر وراوی محفوظ و موجود است)
پ.ن.1: ماه ذیقعده ماه عحیبی است اول آن ولادت حضرت معصومه (س)
11 ماه ولادت امام رضا(ع) .23 ماه روز زیارتی مخصوص آن حضرت وبه روایتی
شهادت آن امام مظلوم وآخر ماه شهادت امام جواد یگانه فرزند امام رضا.
پ.ن.2: لازم نیست حتما در مشهد باشید تا صدایتان را به امام برسانید با یک تلفن
میتوانیدبه روضه منوره وصل شوید و با آقا صحبت کنید. ( التماس دعا)
باز ماه مهر و دوستی آمد ماهی که دوستی می آورد چه برای بچه ها یمان
وچه برای خودمان ( منظورم خودهای فرهنگی ست .)
چه کنیم که این دوستیها با باد بهاری به تاراج نرود و ماندگار شود؟
دوستی اگر بخواهد پایداربماند وبادلزدگیها همراه نگرددباید ازاصولی پیروی کند،
برخی از آن اصول::
* اعتدای و میانه روی ( نخستین ومهمترین شرط اصل اعتدال ومیانه روی در دوستی است
باید دوستی رادر حدوحدودمعینی قرارداد.باید درعین روابط صمیمانه ویکرنگی مسايل ناگفتنی
پوشیده وپنهان بماند چون ممکن روزی همین دوستی به دشمنی گراید.)
* همراه باشیم.(اصل و اساس دوستی ها همراهی و رفاقت است خوش آمدنها
و بد آمدنهای دوستمان رابشناسیم البته بارعایت حدود و خط قرمزها )
* دوستمان را بفهمیم(این همان همدلی است یعنی بتوانیم دوستمان را در شرایط
متفاوت با شرایط خودمان درک کنیم و مشکلات را از دید او ببینیم وخودمان را بجای او بگذاریم.)
*حمایت کنیم(یعنی یک پشتیبان واقعی برای فکر واحساس دوستمان باشیم)
*رها باشیم و رها کنیم( دوستی این نیست که همه جا باهم باشیم ومثل هم فکر کنیم
اگر دوستی با نیت سالم و با روش درست باشد اگر فرسنگها وسالها هم فاصله باشد
باز از شدت و میزان آن کم نخواهذ شد)
*گوش بدهیم(گاهی حرفهایی هست که فقط به دوست میتوان گفت ، حرفهایی
که فقط برای گوش دادن بدون انتظار جواب و راه حل. حرفهای دوستمان را گوش کنیم)
* چمشداشت پاداش نداشته باشیم(اگر برای دوستی کاری انجام دادیم هرچه بزرگ و
ارزشمند باشدانتظار پاداش نداشته باشیم که این از آیین جوانمردی بدوراست.
* خیر خواه باشیم( برای دوستمان بهترین چیزها را بخواهیم و نیاز اورا قبل از اینکه بزبان بیاورد برآورده کنیم)
و ..................
(( امیدوارم که دوستیهایی سالم وباصداقت و بدور از دورویی نصیبتان شود.)).
پ.ن1: آغاز سال تحصیلی جدید را به همکاران عزیز و شروع فصل پاییز را به آنها
که دلی به نازکی برگ گل دارند تبریک میگویم.
پ.ن2: حیف باشد که زبی مهری دوست شکوه کنیم
ماکه معشوق پران همچو کبوتر بازیم.
پ.ن3: دشت ها آلوده است / در لجنزار گل لاله نخواهد رویید
در هوای عفن، آواز پرستو به چه کارت آید؟
بعد نوشت:
ای راهب کلیسا کمتر بزن به ناقوس
خاموش کن صدا را نقاره میزند طوس
آیا مسبح ایران کم داده مرده راجان
بردازجان خودراباما بیا به پابوس
آنجاکه خادمینش از روی زایرینش
گردسفریگبرندبابال ناز طاووس
میلاد باسعادت امام هشتم مبارک ( این روزها سرما که سعادت خدمتگزاری به
زاِیرین را داریم خیلی شلوغه جای همه خالی)